تبليغاتX
یک فنجان قهوه

می دانی؟ زن بودن این جا خیلی دردناک است دردناکتر از بیرون زدن اولین دندان یک نوزاد

 

خیلی دردناکتر از له شدن جمجمه ات زیر چرخهای اتومبیل

 

این جا زنها زیر نگاه هرزه ی همه ی بی پدر مادرها ی بی سر و پا ذوب می شوند این جا زنها فقط اسم

 

موجودی را بنام زن یدک می کشند ولی هر زور باید زن بودنشان را زیر بلندی مفنعه ها و سیاهی مانتوهای

 

بلند و ضخیمشان پنهان کنند

 

این جا وقتی یک زن در تاکسی می نشیند همه به خودشان اجازه می دهند که وجود کوچکش را ندیده بگیرند و

 

کاملا روی او بنشینند و با نیشجندی تحقیر امیز نگاهش کنند

 

این جا زنها باید از نزدیک شدن هر اتومبیل و موتوری به خودشان بلرزند

 

چون نمی دانند قرار است راننده شغل مادرش رو به اونها نسبت بده یا وحشیانه و

 

 گستاخانه جایی از بدنش رو لمس کنه می دونی چه حس وحشتناکیه؟ می دونی چه قدر حس بدیه؟

 

می دونی؟

 

مثل اینکه یکی جلوی جشم همه بهت تحاوز کنه و بقیه فقط نگاه کنن انگار عادی ترین اتفاق دنیا افتاده

 

و من پر از حس تحقیرم پر از تفرت از زن بودنم و نمیدونم که کی و کجا و تو کدوم یکی از پسکوچه های

 زندگی زن بودنم رو از یاد بردم

 

می دونی این جا زن بودن خیلی دردناکه

 

این جا ایران است

 

ایران اسلامی.........................

 


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 15:2 توسط ::قهوه::


سلوووووووووووووم

هووووووف

امتحان ریاضی و به میمنت و مبارکی دادم رفت پی کارش مرده شور ببردش ااااااااااااااااااه

 

اول که ازسر جلسه بلند شدم فکرمی کردم نمره کامل می گیرم

 

ولی الان هی دارم میبینم بعضی چیزا رو کامل ننوشتم  از این حرصم میگیره که سر امتحان به خودم

 

یاداوری می کردم این جا رو کامل ننوشتی ولی بعد می گفتم ولش کن همین درسته

ای خدا چرا من این قدر حرف گوش نکن شدم اخه؟؟

 

امتحان بعدی پنجشنبه ست یعنی میشه4 روز دیگه 4 روز براش وقت دارم که باید زوودی بخونم

 

و امتحان بعدی رو هم بخونم وووواااااااااااای که چه قدر من درس خووونم

 

مام عزیزم امروز ناهار لوبیا پلو درست کرده بووود که من هم حسابی ازخجالت شکم عزیزم در اومدم

 

و کلی خوووووووووردم

 

یادم میاد من بچه گی هام از لوبیا پلو متنفرم بووودم و خوردن این غذا برام عذاب علیم بود

 

چون هی لووبیا هاشو جدا می کردم خوووردنش 10 سال طول میکشید یه بار هم که اتفاقی یه

 

لوبیا رفت زیر دندونم داشتم بالا میاوردم

 

از موز و پسته هم بدم می اومد ( عجب بچه استثنایی بووودم )

 

از پتویی که ملافه داشته باشه هم متنفر بودم

 

این جمعه که مثل یه خانوم متشخص نشسته بودم جواهری در قصر و ببینم قبلش داشت برنامه

 

صندلی داغ پخش میشد مهمان برنامه هم رضا صادقی بوود به قدری قشنگ حرف میزد

 

و متین و با شخصیت و پاچه خواری الکی نمی کرد کلی حال کردم با حرفاش

 

اوووه من احساس می کنم عاشقش شدم

 

هر چی فکر میکنم می بینم نمیشه باید برم بدزدمش

 

از لوبیا پلو به کجا رسیدم

این ها نشونه ی این هستن که عقده های کودکی ( تنفر از لوبیا پلو و پتو ی ملافه دارو...)

 

باعث شدم من تبدیل به یک سارق حرفه ای بشم الان هم می خوام برم رضا صادقی و بدزدم

 

امری نیست؟؟؟

 

همین طوری اپ کردم

 

حالا .............

 


لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 13:31 توسط ::قهوه::


سلوم

 

امروز اومدن براتون یه چیزی تعریف کنم یعنی چیز این اها تراژدی زندگیم و بگم

 

من وقتی 7 سالم بود یه روز صبح ساعت 7 مامانم اومد از خواب ناز تابستانی بیدارم کرد

 

که اهای قهوه بیدار شو از امروز باید بری کلاس زبان

 

منم با چشمای خون گرفته و متعجب رفتم صبونه خوردم و همراه خواهر بزرگه راهی

 

کلاس زبان شدم خواهر بزرگه اون روزا یه دو سه ترمی از من جلو تر بود و

 

شما باید برای تصور هر چه بهتر موضوع یه دختر فسقلی و کوچولو

 

 و در نظر بگیرین که وارد کلاس شد و از

 

دیدن خانومهای همسن مامانش که اونجا همکلاس اون بودن یه بغــــــــــــــــــــــض به این گندگی

 

پرید تو گلوش و داشت میکشتش و البته من که تا دو روز پیش الف و ب رو هم نمی تونستم

 

تشخیص بدم با کلمات غریبی مواجه بودم که معلم گرامی دلیلی نمی دید برای تنها موجود فسقلی

 

کلاس هیچ توضیحی در موردشون بده

 

موجود فسقلی هم فکر میکرد مشکل از خودشه و رفته رفته از زبان انگلیسی بیزااااااااااااااار شد

 

و حتی زمانی که 15 / 16 سالش شد و واسه خودش کلی بزرگ بود باز هم این شدت

 

تنفر به قدری زیاد بود که اصلا درسای زبان مدرسه اشو نمی خوند و

 

درصد زبانش تو کنکور به شکل تهوع اوری پایین بود

 

ولی الان می فهمه که چه اتفاق بدی براش افتاده

 

چون اگه فردای روز امریکا به ایران حمله کرد و کلی سرباز خوشگل و بدگل ریخت

 

تو مملکت من چی کار کنم؟؟؟

 

تصور کنین::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

دو ماه بعد از حمله

 

جنگ تموم شده

 

ساعت 5:30 عصر :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

و شما دارین تو خیابونها با یه تاپ و دامن خوشگل قدم میزنین و موهاتون هم تو باد داره پرواز میکنه

 

یهو یه اقای خوشتیپ اجنبی میبینید و تو دلتوووون یه قهقهه ی بلند میزنین

 

 که اخ جووون الان میرم تو کارش

 

( نه که دختر همسایتون دیروز پز دوست پسر امریکایی شو میداد شما هم می خواین کم نیارین)

 

همینطور از دووور تا برسین بهش نیشتون این هوا واز کردین عین این

 

دخترهای بی حیا زل زل به پسر ه نگاه میکنین

 

تا میرسین بهش

 

*:هلـــــــــــــو

**: هلو

*:گود مرنینگ

**:هه هه هه ( داره به بی سوادیتون می خنده ولی شما فکر میکنین از خوشحالی دیدن شما ست)

گود افتر نون

و از این جا به بعد دیگه همه چی یادتون میره یعنی در واقع چیزی هم یادتون نبود

 

مثل دختری عامی و بی سواد هی با عشوه و ناز مژه هاتونو که از بس بهش ریمل زدین

 

سنگین شده  تند تند بهم میزنین و چون فکر میکنین اونم مثل

 

پسرهای کوچه تون تا حالا هی چی ندیده

 

مدام دست می کنین تو موهاتون و بیشتر افشونش می کنین

 

هی اینور و اونور میکنین که باد بپیچه تو دامنتون و پاهاتون بیشتر معلوم بشه

 

البته فقط یه کم بیشتر بقیه شو اگه خدا بخواد بعد از عروسی میبینه

 

اونم با تعجب نگاهتون میکنه و از اونجایی که رفتار خانومانه ی شما در نظر اون

 

 

خل مشنگانه است بهتون میگه ار یو اوکی لیدی؟؟

 

تو هم که یه چیزایی در مورد لیدی می دونی دیگه همین نصف جمله رو برای

 

 خودت کلی ترجمه می کنی و

 

و هی با تعجب میگی اِاِاِاِاِاِاِاِاِاِ این چه زود عاشق شد هی از من اوکی می خواد

 

خاک بر سر بی جنبه اش بریزن خوب شد من اول دیدمش

 

وگرنه یکی از اون دخترای ور پریده زودتر از من

 

صاحاب این تحفه می شد خوب حالا که این جووون خوش تیپ

 

و با کلاس و چشم ابی ازمن اوکی می خواد

 

منم خوب نیست دهاتی بازی در بیارم به هر حال اینا تو

 

 مملکتشون چیزی به اسم نجابت و حیا که ندارن

 

اگه بخوام به حساب خجالت بهش نه بگم ممکنه راشو بکشه و

 

 بره پس بهتره دو دستی بچسبم به این موقعیت

 

شاید چند ماه دیگه بخواد بر گرده خارج اون وقت منم باهاش میرم

 

 و عکس هامو می فرستم ایران

 

که مادرم مثل اختر خانوم بیاره تو کوچه نشون همه بده پزشو بده

 

و وقتی این فکرها در صدمی از ثانیه به مغزتون می رسه و یه لامپ تو کله اتون روشن میشه

 

و باعث میشه که هی بگی ای لاو یووووووووو ای لاو یو توو...

 

 خارجیه بنده خدا هم با تعجب نگاهتون میکنه و یه سری تکون می ده و

 

  می فهمه شما خل تشریف دارین راهشو میکشه میره

 

می دونم خیلی پایان غم انگیزی داشت

 

و از فردا امار خودکشی به خاطر این پایان جگر خراش بالا میره

 

ولی بی خود به فکر این که پول دستمالهای کاغذیتون و از من می تونینم بگیرین

 

باید بگم که کور خوندین

 

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 

<<هر گونه کپی برداری از داستان فوق برای فیلم نامه کتاب نمایش نامه پاورقی دست ورقی و ...... تحت پیگرد قانونی قرار می گیرد>>

 

این است اعتماد به نفس قهوه ای.............

 

جای جمیعتون خالی امروز مثل اسب ابی غذا خوردم

 

( همین جا از تمام اسبهای ابی پوزش میطلبیم چون نمی دونم شاید اصلا این اسبهای ابی بنده خداها رژیم داشته

 

باشن چیزی هم نخورن حالا یه هویی اینترنت حیات وحش هم راه می افته اون وقت این اسبهای ابی به دنبال احیای

 

حقوق میان منو می کشن )

 

و الان شکممم شبیه مامانهایی که نی نی دارن گنده شده و کمرم هم از زور سنگینی شکمم داره می شکنه

 

اگه دیگه ندیدینم بدونین بازم به کوفت کردنم ادامه دادم

 

Hey god  understand????

 

امروز از ایکون خبری نیست نه که من درس دارم اره از اون لحاظ

 

خدافظ

 

 


لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 11:10 توسط ::قهوه::


سلـــــــــــــوم

 

به به عجب روز قشنگ و قهوه ناکی من با تن و بدنی خرد و خمیر شده مثل یه لوله ی کج و کوله و 

خم شده در خدمتتون هستم اصلا من از روزی که رفتم مدرسه فلسفه ی این امتحان گرفتن و نفهمیدم 

حالا تو این روزای اخر ترم مجبورم مثل یه اره گرد کوچولو تو سر زنان بدوام دنبال

 

این جزوه های نفرین شده فقط چیزی که خیلی تعجب اوره اینه که

 

 من خودم شخصا در محضر این دادگاه عدل الهی اعتراف میکنم که کلاسام و

 

 یه خط در میوون گاهی اوقات هم چند خط در میوون وگـــــــــاهی اوقات هم بدون خط میرفتم

 

ولی بقیه داشتن چه کار میکردن که همه ی این مغازه های فتوکپی این قدر شلوغ و

 

باید صف وایسی تا نوبت بهت برسه

 

بگذریم من رووز اولی که تو رشته ی جذاب منابع طبیعی دانشگاه ازاد .... قبول شدم

 

یه میییوون ادم بهم گفتن نرو تو از این رشته ها خوشت نمیاد

 

ولی من از اونجایی که ادم نیستم و قهوه هستم گووش ندادم و رفتم

 

و حالا کاملا پشیمونم دوست ناباب من و به راه کشووند اقا صورتمو

 

 شطرنجی کن مردم میبینن ابروی خانوادم میره  با توامــــــــا پا میشم میزنم تو سرتـــــــــا

 

بعله داشتم دانشگاه خوشگلمو براتون تشریج میکردم صرف نظر از همه ی بدی هایی که داره

 

یه خووبی داره و یه چیزیش من و کشته

 

اونم رفتار مسئولانه و دقیق کارکنان دانشگاه اعم از حراستی ها و اساتید

 

روز چهارشنبه قرار بوود ما رو با مینی بووس های به جا مانده از دوره نادرشاه افشار

 

ببرن به یه مثلا  بازدید مثلا علمی خلاصه من از اونجایی که با دانشگاه جدود یک ساعت فاصله

 

دارم و چون می بایست راس ساعت 7 دانشگاه باشم از غصه ی صبح زود بیدار شدن کل شب بیدار بودم و

 

هر وقت هم که چشمام و رو هم می ذاشتم کابوس میدیدم

 

ساعت 5 دیگه بیدار شدم و تا ساعت 6 مشغول چیتان فیتان کردن بودم بعدش هم زنگ زدم

 

از اژانس ماشین به مقصد.... خواستم و ساعت 7:45 دقیقه رسیدم در دانشگاه

 

که دیدم درش بسته است و بعد از 5 دقیقه اومدن در و برای من باز کردن منم خوشحال

 

از اینکه دانشگاه و افتتاح کردم خواستم برم تو که یادم اوومد دانشگاه خالی و فقط من و چند تا

 

از این کارکنان مسئول این جا هستن برا همین هم از ترس بلایایی که ممکن بود

 

به سرم بیاد نرفتم تو ولی چشمتون رووز بد نبینه این کلیه همیشه در صحنه ی من

 

زوودی شرووع کرد به غرغر کردن که من و ببر توالت دانشگاه و ببینم دلم براش تنگ شده

 

بعدش هم زد زیر گریه منم که حساس طاقت گریه هیچکی و ندارم گفتم

 

جهنم اتفاقات احتمالی برو کارتو بکن چی کار به این مسئولین محترم و چشم پاک داری تو اخــه؟

 

خلاصه رفتم تو دانشگاه و بچه هاهم کم کم رسیدن نشوون یه اوون نشون که تا ساعت 9:30

 

از استاد جوون خبری نشد بعدش به اموزش خبر داد من امروز تشریفم و نمی یارم

 

اصلا شرمنده نیستم خیلی هم دلم خواسته حرفی بــــــــــــــــود؟  

 

من بیچاره هم اون روز تا ساعت 7 شب کلاس داشتم دیگه

 

از ساعت 4 بعد از ظهر دیگه رسما کور شده بودم

 

و سرم هم سنگین و دردناک شده بوود موهای واموندم و

 

هم با هزار تا سنجاق جمع کرده بودم دیگه داشتن زیر

 

 مقنعه کاسه ی سرم و سوراخ میکردن که مغزم و ببینن

 

خلاصه خسته و کوفته اومدم خونه دوباره دیروزساعت 7:30 بیدار شدم که موهام و بشوورم

 

( من یه عادت وحشتناک دارم که حتما باید قبل از بیرون رفتن از خونه موهام و بشورم

 

و اگه روز قبلش حموم بوده باشم که خوب هیچی وگرنه حتما میشورم)

 

خلاصه رفتم دانشگاه و هزار تا جزوه گرفتم و هزار ساعت تو صف ایستادم

 

که ازشوون کپی بگیرم و هزار ساعت تو گرما پخیدم (مخفف پخته شدن )

و امدم خووونه خسته و نالان و اویزوون

 

داشتم وبلاگ گیلاسی و می خوندم

 

 که دیدم نوشته به چیزای خنک علاقه مند شده منم که شدیدا تحت تاثیر جو

 

پریدم سه تا بستنی خوردم( شما فکر کنین این بستنی)

 

 و الان با 48 کیلوووووووو در خدمتتون هستم

 

قهوه ی جو زده ی بستنی دوووست

 

خدافظ

 

 

 

 


لينك ثابت نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 14:32 توسط ::قهوه::


سلام

ااااااه امروووز اصلا رووز خوب نبود از صب تا حالا شونصد تا بیسکوییت خوردم

وزنم هم شده ۴۹ کیلووو و این عدد برای منی که با خووون جیگر وزن کردم خیلی ناراحت کننده است

تقریبا هفته ی اخر اذر ماه بود که یه روووز صب علی طلوع

ساعت ۱۰:۳۰ از خواب بیدار شدم که

یه صدایی گفت قهوه برو رو ترازووووووو منم که حرف گوش کن رفتم رو ترازوو و همون موقع مردم

الان رووحم داره خاطرات دوران زنده بودنش و می نویسه

خلاصه رفتم رو ترازو و عدد شگفتی افرین ۶۸ و دیدم که مردم

و از اوون رووز من هر بار جونم و از حالومم کشیدم بیروون تا رسیدم به ۴۷ کیلو

ولی امرووز اینقدر خوردم که برگشتم به ۴۹ و الان هم می خوام برم خودم و بکشم

البته من که قبلا مردم روحم می خواد خودشو بکشه باهم بریم بهشت

خدایا یه طووری جلووی اشتهای اژدهایی من و بگیییر این شکم کارد خورده ی من و به راه راست

هدایت کن اخه بد بختی من این که حتی وقتی که شکمم داره از زور خوردن منفجر میشه بازم

ول کن نیستم  هرچی میگم نخــــــور ولی مگه گووش میده

خدایا جلوی این شکم عجیب الخلقه ی من و بگییر

امـــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

مچکرم

خدافظ


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 22:56 توسط ::قهوه::