این چند روز کاملا تو خونه بودم نه که هیچ اتفاق جدید ی نیوفتاده اینکه حرفی هم نبود بیام بگم
فعلا به شدت و با قدرت دارم کتابی اینترنتی که تو این چند روز گرفتم و میخونم و سرم گرمه
از شنبه دوباره کلاسا شروع میشن واسه همینم اصلا دلم نمیخواد شبا هم بخوابم دوس دارم تا صبح
بیدار باشم و کتاب بخونم
ولی این مامانم هر دو دقیقه یه بار میاد میگه چشمت درد گرفت یه کم
استراحت کن بعد (احتمالا تو دلش هم میگه اگه همین طوری درس میخوندی الان نفر اول کنکور
میشدی)
قبلنا خیلی میگفت ![]()
ولی امروز واقعا خسته شدم از صبح یه میلیون ساعت سیمز بازی کردم بعدش هم نشستم به خوندن
کتاب لرد لاس + ۲تا کتاب گروشام گرینچ باید اعتراف کنم اون صحنه ای که گروبز میره تو خونه
میبینه پدر و مادر و خواهرش و کشتن کلی گریه کردم![]()
ساعت هشت دیگه واقعا انرژیم تموم شده بود قلبم از خستگی درد میکرد گفتم یه کم بخوابم ولی این
ذهن زبون نفهمم در مقابل خوابیدن مقاومت میکرد
هی میخواست بقیه ی کتابهای مبارزه با
شیاطین و هم بخونه( لازمه بگم ذهنم پیروز شد ؟)![]()
-------------------------------------------------------------------
امروز صبح![]()
مامان: قهوه بیا صبحانه بخور
قهوه: نه اشتها ندارم نمیخورم
مامانش: بیا صبحانه که اشتها نمیخواد بیا حداقل چایی بخور
قهوه:نه الان نمیخوام
مامانش:کیک میخوری؟
قهوه:نه
مامانش : خامه داریم با عسل میخوری؟
قهوه:نه
مامانش: مربای هویج هم داریم
قهوه: نه اشتها ندارم
مامانش : املت میخوری؟
قهوه: (تو دلش املت خوبه هـــــــــــــــــا
) اره میخورم
مامانش: خوب بیا برای خودت درست کن![]()
قهوه:![]()
![]()
![]()
( شرایط مکالمات بالا: قهوه تو اتاق خودش این سمت خونه مامانش تو اشپزخونه اون سمت خونه یک
مقدار موقع خوندن عربده بکشید لطفا...![]()
با تشکر از شهرداری منطقه ۶۰۰
مصلای منطقه ۷۰۰
و نیروی انتظامی ناجی هنر !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ) 
اهان نمره هام اومد خداوند منان لصف کرد یه دستی تو ورقه های من برد
و نمره هام بد نشدن خدا رو شکر![]()
حالا صبح زنگ زده بودم به یکی از بچه ها که گفته بود نمره شو ببینم براش بهش نمره هاشو گفتم بعد
پرسید تو هیدرولوژی و مساحی رو چیکار کردی منم نمره هام و گفتم (به دلیل درخشش زیاد نمره ها
و اینکه من میترسم چشمای نازنینتون خدای نکرده کور بشه نمره هامو نمیگم بهتون
)
طوری گفت ااااااااااا جدیییییییییییی؟؟؟
که انگار من رفتم بالای سر کسی که نمره ها رو وارد کامپیوتر
میکنه و یه ضربه زدم تو سرش
و بیهوشش کردم
بعد نمره هامو همونطوری
که خودم میخواستم وارد کردم 
خوووب اینم از اخبار قهوه و خانواده - قهوه و دوستان
فعلا خدافظ![]()
پ.ن : قبل از اپ کردن جلوی موهامو کوتاه کردم ههههههه خوب میدونم که میدونین
ولی میگم اره خراب شد
حوصله ارایشگاه رفتن هم نداشتم بازم لازمه بگم؟؟؟؟
اره ابروهامم خراب کردم کلی هم به خودم فحش دادم 
دوباره خدافظ![]()
ادامه
بعدش هم كه ديديم اون مارليك نوشهر چقدر با شكوه و عظمت اصلا به مخيله مون هم خطور نكرد كه
نگار بياد اينجا درس بخونه اخه خيلي كلاسش بالا بود ![]()
حالا هم طفلكي نشسته داره براي سال بعد دوباره مي خونه ۴ ماه فرصت داره و كلي كتاب وكنكور
هنر با منابع پايان ناپذير وغير قابل حدس ![]()
ولي اميدوارم امسال بتونه چيزي قبول بشه كه لياقتش و داره![]()
سال قبل خووب هيچي نخونده بود همش يا
مي خوابيد يا پاي نت بود ولي امسال خودش گفته كامي و جمع كنين از اتاقم ببرين بيروون![]()
حالا تا بعد ببينيم چي ميشه اميدوارم وسطش جا نزنه ![]()
الان كه دارم اينا رو تايپ ميكنم اين چشم راستم چه جور عجيبيه انگار ماهيچه هاش حساس شده با
هر بار پلك زدنم يه حس بدي بهم دست ميده اه اه اه 
صبح ساعت ۷ بيدار شدم كه انتخاب واحد كنم ۲۰ واحد برداشتم اگه همه چي خوب پيش بره بازم ۱۶
واحد ميمونه براي ترم ۱۰ ![]()
خدا كنه زودتر از شر اين خراب شده راحت بشم 
هي خواستم پروژه بردارم ولي واقعا ميترسم ۴ واحد كه من اصلا نمي دونم بايد باهاش چي كار بكنم
تواين ۴ سال هم چيز درست و حسابي يادمون ندادن منم كه هنوز كلي واحد درسي تخصصي برام
مونده كه قطعا تو انجام پروژه بهشون نياز دارم
اين بود كه ريسك نكردم ديگه جايي براي ريسك ندارم
مجبوورم با احتياط برم جلو كه ديگه مجبووور نشم بيشتر از ۱۰ ترم تو اين دانشگاه موندگار بشم
تازه چيزي كه خيلي مهم اينه كه كسي نبايد بفهمه من داره كارم به ترم ده ميكشه يعني ۱۰۰ سال سياه هم نبايد توخونه كسي بوببره كه در اون صورت حسابم با كرام الكاتبين ![]()
اگه بفهمن قهوه خانوم متشخص تو اين ۴ سال عوض درس خوندن فقط ميرفته سر كلاس و موقع امتحان
درس شو حذف ميكرده احتمال شهادتم خيلي بالا ميره
حالا اين درس نخوندن من يه ماجراي مسخره داره كه اگه بگم شايد نتونم درست متوجه تون كنم كسي
ميتونه خوب اين موضوع درك كنه كه تو دانشگاه ما بوده باشه و از نزديك من و ادمها ي ماجرا رو بشناسه
ولي من ميگم شايد متوجه بشين ![]()
من روز اول كه رفتم دانشگاه ثبت نام كنم قرار بود برام خونه بگيرن كه مجبور به رفت و امد نشم ولي اون
روز تو سالن ثبت نام خانوم مسني بود كه مدام ميگفت نـــــــــــــــــــــــــــــــــــه دختر من بايد شب
برگرده خونه مامان من كه اين وميبينه ميگه دختر منم هم بايد شب برگرده خونـــــــــــــــــــــــــــــــــــه
همون روز يه دختري به اسم ( ن ) هم اومده براي ثبت نام 2 سالي از من بزرگتر بود با يه ارايش
وحشتناك و قيافه ي مزخرف مادرش معلم بود و كلي هم افتخار ميكرد دخترش بعد از دو سال درس
خوندن اين دانشگاه داغون و قبول شده البته جز پدر و مادر من بقيه هم همينطور بودن
اون روز اون دختر و مادرش وما رسونديدم خونه شون و قرار شد با چند نفر ديگه يه سرويس بگيريم كه
رفت و امدمون مشكلي نداشته باشه من بودم و(ن كه اين جا اسم وميذارم ندا ) و ( مرجان - سهيلا-
شيما اسامي مستعار ميباشند جيگر )
ندا و مرجان همون روزاي اول باهم صميمي تر شدن منم با اونها اين ور و اون ور ميرفتم سهيلا ازدواج
كرده بود و كلا به جمع ما نميومد پس اون مورد براي من رد شده بود مونده بود شيما كه مثل خودم
فنچول و ريزه ميزه بود منم كه ديدم اگه بخوام با ندا و مرجان باشم هيچ وقت دوست صميمي نميشن
برام رفتم سراغ شيما
حالا توجه داشته باشين من به عنوان دختري كه تازه 3 ماه مدرسه اش تموم شده و هنوز تو حال وهواي
دوستي هاي دوران دبيرستان به دوستي جديدم نگاه ميكردم اما متاسفانه خيلي احمقانه فكر كرده
بودم و به طور ناگهاني به يك دنيا موذيگري و خباثت رو به رو شدم كه واقعا تا مدت درازي من و افسرده
ومنزوي كرده بود و البته هنوز هم ادامه داره ولي شدتش كمي كمتر شده
تو اين جمع 5 نفري من و شيما موبايل داشتيم حالا سال 83 مثل الان كه دست هر بچه مدرسه اي هم
موبايل هست نبود خيلي ها داشتن وخيلي ها هم نداشتن من موبايل پدرم و داشتم كه اگه مشكلي
پيش اومد بتونم با خونه تماس بگيرم
شيما در نگاه اول يه دختر خجالتي و اروم به نظر ميومد كه با پدر بزرگ و مادر بزرگش تو شهر ما اونم در
قسمت خيلي افتضاح از شهر زندگي ميكرد ولي سر و شكلش و خوب درست ميكرد
و از روز اولي كه كلاسها شروع شدن و بچه ها ميخواستن با هم اشنا بشن تا كسي ازش مي پرسيد
كه اهل كجاست جواب ميداد من تهراني هستم و خونمون هم تو قيطريه است
بعد از يك هفته من با شيما دوست شدم و ندا و مرجان و گذاشتم كنار و از اون روز شيما شروع كرد در
مورد اينكه مادرش استاد دانشگاه و پدرش مهندس و تو ايران كار نميكنه و انگليس كار ميكنه و خيلي
پولداريم و .... حرف ميزد كه خوب خدا رو شكر من از نظر مالي يا پرستيژ خانوادگي مشكلي نداشتم كه
بخوام احساس ضعف بكنم ولي هميشه اين حرفاش و اينكه چرا اصرار داشت مدام اينها رو اعلام كنه
برام عجيب بود در همون ايام بين ماها ندا دوست پسر داشت و از موبايل من استفاده ميكرد و به پسره
زنگ ميزد منم چون گوشي مال خودم نبود بعد از هر تماسش شماره رو پاك ميكردم
حدود يكماه از دوستي من و شيما ميگذشت ودر طي اين مدت اون پيشنهادهاي زيادي از طرف پسرا ي
دانشگاه براي دوستي داشت و
خوب طبيعتا چون هميشه باهم بوديم منم هم در جريان بودم و چون اون پسرها از نظر شيما مورد
خاصي نبودن رد ميشدن تا اينكه يه روزي وقتي تو سرويس نشسته بوديم متوجه شديم يكي از پسراي
رشته ي مكانيك كه گاهي تو حياط ميديديمش وخيلي به شيما نگاه ميكرد داره با پرايدش دنبال ما مياد
و خوب اون روز خيلي خنديديم تا برسيم به خونه و از اون طرف ندا و مرجان هم از اينكه از موضوع بي خبر
هستن كلي نارحت بودن و مدام به حنديدن ما اعتراض ميكردن (مرجان تو دانشگاه از پسري خوشش
اومده بود كه اون پسر از شيما خوشش ميومد و چند باري هم باهم حرف زده بودن براي همين مرجان
سايه ي شيما رو با تير ميزد ) اون روز براي اينكه اون پسر نتونه خونه ي شيما رو ياد بگيره مجبور شديم
كلي تو شهر اين ور و اون ور بريم كه گممون كنن البته موفق شديم
و2 روز بعد بود كه شيما بهم گفت خودش يه دوست پسري به قصد ازدواج داره و نمي خواد با اين پسرها
دوست بشه
ولي بعد از طهر همون روز كه كلاس زبان داشتيم و من و شيما براي ناهار رفته بوديم بيرون دانشگاه اون
پسر هم دنبالمون اومد و خلاصه با هم حرف زدن و شيما اونجا هم كلي پز پدر مهندس و خونه ي قيطريه
و ماشين ماكسيماشون و به پسره دااد و پياده شديم و به من گفت نمي خواد با اين پسره دوست بشه
كه به نظر من با وجود سينا (همون كيس ازدواج) اين مسئله خيلي هم عادي بود
يك هفته اي گذشت يك روز شنبه كه امتحان ميان ترم شيمي داشتيم وقتي اومدم تو ماشين ديدم ندا
رفته پيش شيما نشسته و شيما اصلا به من نگاه هم نميكنه خيلي بهم بر خورد ولي گفتم وقتي پياده
بشم ازش ميپرسم كه چي شده و توجهي به پچ پچ هاشون نكردم
به محض پياده شدن ندا صدام زد كه قهوه بيا باهات كار دارم منم كه اصلا ازش خوم نميومد با اكراه
رفتم طرفش
خدايييييييييييييش فكر ميكنين با من چيكار داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برميگرده به من ميگه قهوه تو به دوست پسر من زنگ ميزنيييي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي؟؟؟![]()
ندا : من مي دونم تو زنگ ميزني خلاصه اومدم بهت بگم ديگه زنگ نزن خيلي كار زشتي ميكني
و خودش با اون شيما راه افتادن رفتن منم هاج و واج وسط خيابون وايساده بودم داشتم نگاهشون
ميكردم و اصلا نمي فهميدم چي شده
بعد از اون ماجرا مرجان و شيما وندا خيلي بهم چسبيده بودن وبه محض اينكه من با شيما حرف ميزدم
ميومدن و اون و ميبردن تا اينكه يه روزي يكي از بچه ها كه دوستيش با ندا
به خاطر دوستي شيما با ندا بهم خورده بود اومد بهم گفت نميخواي از شيما معذرت بخواي
من : براي چي مگه چي كار كردم ؟
اون : شيما همه جا گفته تو به دوست پسرش زنگ ميزدي
من:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
داشتم فكر ميكردم من تازه يه هفته پيش فهعميدم تو دوست پسر داري كي شمار شو پيدا كردم اصلا
چقدر وقت داشتم كه هم به دوست پسر تو زنگ ميزدم هم به دوست پسر ندا لابد دو روز ديگه مرجان
هم ميگه به دوست پسر اون هم زنگ ميزدم اون وقت سهيلا هم ميگه به شوهر اون هم زنگ ميزدم
ولي خوب چون متاسفانه هيچ دوستي نداشتم باز هم با اين اكيپ بودم يعني مثل عمله ها دنبالشون
ميرفتم و مثل خنگا نگاهشون ميكردم و چون خير سرم مغرور بودم هر بار كه بر ميگشتم خونه كلي گريه
ميكردم
به خاطر ازاري كه به كودك درونم ميرسوندم فقط براي اينكه در ظاهر تنها نباشم مدام خودم و
سرزنش ميكردم
و هنوز هم ميكنم حس اعتمادي كه در من از بين رفت هيچ وقت بر نميگرده ميتونم
بفهمم كه ندا و مرجان قصدشون از بين بردن دوستي ما بود ولي نميفهمم چرا شيما اون حرف و زده
واقعا نمي تونين درك كنين هر بار كه باهاشون بودم و اونها مشغول حرف زدن و خنديدن بودن من چه
بغضي ميكردم و چه تلاشي ميكردم كه اشكام نريزه بيرون واقعا بهم سخت گذشت
تا اينكه با اشكان اشنا شدم واقعا مثل يه فرشته ي نجات بود براي من كه بتونم اون
دخترا ي عقده اي رو بذارم كنار و خودم و دوباره بسازم يك سال بعد فهميدم شيما با همون پسر كه اين
صداش ميكنم ميثم دوست شده و سينا رو گذاشته كنار وتابستون بود كه فهميدم باهم ازدواج كردن ولي
بعد از سه ماه طلاق گرفتن چون همه ي دروغاش معلوم شده بود وهمه فهميدن پدر و مادرش از هم جدا
شدن مادرش دوباره ازدواج كرده و اصلا دانشگاه نرفته چه برسه به اينكه استاد دانشگاه باشه و به خاطر
اينكه شوهر مادرش اجازه نداده بود اون باهاشون زندگي كنه اومده بود اين جا پيش پدر بزرگ و مادر
بزرگش و چون كلي به ميثم وعده ي كار و خونه و ماشين داده بود و اون هم ديده بود خبري نيست همه
چي به اينجا ختم شد
از طلاقش خوشحال نشدم ناراحت هم نشدم اون دوست پسر ندا هم ولش كرد و اونم هر روز با يكي
ميگرده مرجان هم با پسري دوست كه خانواده ي پسره راضي به ازدواجشون نميشن
هيچ كدوم از اينها من و خوشحال نميكنه
فقط از اينكه همراهي دارم كه كمكم ميكنه نميذاره تنها بمونم خوشحالم
يه چيز جالب اينه كه وقتي همون روز به ندا گفتم اگه من به دوست پسرت زنگ ميدم پس بايد صداي من
و بشناسه ديگه بر ميگرده به من ميگه نــــــــــــــــــــــه مجيد ميگفت تو زنگ ميزني و حرف نميزني
واقعا زنگ زدن و حرف نزدن با پسري كه با تو دوست شده چه نعمتي بود
من دختر زشتي نيستم معمولي هستم شايد هم بشه گفت قيافه ي خوبي دارم ولي به كسي رو
نميدم و نخواهم داد كه هر كسي بياد بهم پيشنهاد دوستي بده اون هم تو محيط يه دانشگاه كوچيك
شيما هم دختر خوشگلي نبود اونهم خيلي معمولي بود ولي خووب يه ادا هايي داشت كه باعث ايجاد
يه فكرايي ميشد
بگذريم اينا رو گفتم كه بگم چي باعث افسردگي و زدگي من از درس شده بود چقدر طولاني شد
حالا اگه ميتونين همشو بخونين
خدافظ 
![]()
ما هم اكنون بسي غمگين هستيم ...............
امتحانات با شكنجه ي فراوان تموم شد حالم ازشون به مخورد اه
به خاطر اين امتحانات مزخرف و افتضاح يه مسافرت و از دست دادم و كلي هم اتفاق افتاد
۱. اوليش اين بود كه خواهرم بالاخره بعد ازكلي لفت دادن اين سازمان س ن ج ش مسخره نقاشي
سپهر اصفهان قبول شد و با توجه به اينكه ما هيچ اميدي نداشتيم خيلي خوشحال شديم اما به محض
اينكه به مامانم گفتيم اصفهان قبول شده گفت
اصفهــــــــــــــــــــــــــــــان ![]()
خيلي دور
اين چيه قبول شدي؟ چرا گرافيك قبول نشدي؟ چرا زدي اصفهان؟ نمي خواد بري![]()
خلاصه كه اين قدر خوشحال شد و ابراز احساسات و شادماني كرد ترسيديم سكته كنه 
بعدش هم من فردا صبحش امتحان هيدرولو ژ ي كاربردي داشتم كه چون از غروب استرس اومدن جواب
كنكور خواهرم و داشتم نمي تونستم اصلا درس بخونم ولي خوب بعدش تا ۲ نشستم خوندم و صبح با
بدبختي ساعت ۴ بيدار شدم و درسم و مرور كردم
۶:۳۰ با خواهرم كه حالا ديگه از شر كنكور راحت
شده بود رفتيم دانشگاه كه من امتحان بدم چه امتحان وحشتناكي هم بود الانم كه هر روز دارم دعا
ميكنم قبول شم![]()
۲. وقتي داشتيم بر ميگشيتم خونه به قسمتي اول ورودي شهر با گارد ريل از كمر بندي روبه روش جدا
شده اونجا ديدم ماشين جلويي كه قربونش برم چراغ ترمز هم نداشت يهو وايساد منم ازش فاصله
داشتم ولي چون فكر ميكردم تا من برسم اون ميره فقط يه كم سرعتم و كم كردم كه ديدم دارم بهش
ميرسم و لي اين اصلا تكون نمي خوره يه كم بيشتر از هميشه محكم ترمز كردم كه ديدم ماشين خيلي
ريلكس داره ميچرخه به سمت چپ
وهي ميره سمت گاردريل منم هيمطور ماتم برده بود كه وا اين
ماشين چشه؟ حالا به خواهرم ميگم نگــــــار چرا اين طوري ميشه؟ چي شده؟؟؟
ديگه فرانك با فصله ي ميليمتري با گاردريل وايساد منم كه مرده بودم هي مي گفتم خورد بهش خورد
بهش؟؟
اونم هي ميگفت نه نه نه
منم كه شوك زده داشتم به شاهكارم نگاه ميكردم ديدم اين پشت سريها دارن بوق ميزنن به خودمم
اومدم و ماشين كشيدم عقب صافش كردم و راه افتادم اومدم
۳. حالا اومديم خوونه ديدم اين مامان خانومم زانوي غم بغل گرفته نشسته مثل مادر مرده ها داره به
دفترچه ي كنكور نگاه ميكنه بعد ميگه اصلا اين سپهر اصفهان ديگه كجاست؟ نمي خواد بري معلومه
دانشگاه مسخره ايه (مامان من يه مدت كلاس پيش گويي ميرفته
) بابام كه اومد خونه ديد همسر
گل و بلبلش ناراحن گفت چي شده اونم گفت هيچي من پريدم تو سالن گفتم بابا نگار دانشگاه قبول
نشده بابام گفت خوب باشه بعد من گفتم بابا نگار قبول شده بابام گفت خوب باشه واقعا اين قدر پدر و
مادرم سريع احساساتي ميشن كه من ميترسم خدايي نكرده اتفاقي براشون بيوفته
۴.روز ثبت نام ۱۶ و ۱۷ بهمن بود كه چون قهوه ي فلك زده امتحان داشت كسي اون و ادم حساب نكرد
و ۳ روز زودتر راه افتادن كه برن و خووووب رفتن
اين خواهر سبك مغز مي ميره اونجا و ميبينه دانشگاه خيلي كوچولو موچولو و مسئولين چندان با ادبي
نداره ميگه من نمي خوام اينجا بمونم بايد انتقالي بگيرين من بيام نوشهر
حالا اين پدر و مادر منم كه منتظر فرصت گفتن چشــــــــــــــــــــــــــــم خلاصه يكي و پيدا كردن براي
جا به جايي غروب كه من داشتم با نگار مي حرفيدم بهش گفتم مطمئني؟ شايد نوشهر از اونجا هم
بدتر باشه حداقل تو شهر اصفهان مي توني چهر تا كلاس بري و يه چيزي ياد بگيري اونم پشيمون شد
رفت به بزرگترش گفت نه من همين جا ميمونم ولي كو گوش شنوا گفتن تو بي خود ميكني با اون قهوه
اصلا ديگه حق نداري بهش زنگ بزني اون تو رو شستشو ي مغزي ميده اگه اون غقل داشت خودش
نمي رفت اون دانشگاه مسخره اون رشته ي مزخرف وبخونه ( خداييش حال ميكنين من اگه مثل ادم
درس ميخوندم ترمي كه داره شروع ميشه ترم اخرم بود حالا بماند كه من علاوه بر اون بايد دو ترم ديگه
هم بيام) اون وقت اين پدر و مادر من هنوزم كه هنوزه ول نميكنن و بي خيال مسخره كردن اين درس و
دانشگاه من نميشن
نگار كه داشت اينا رو بهم ميگفت بابام اومد تو اتاق شروع كرد به دعوا كردن نگار
كه مگه
نگفتم با قهوه حرف نزن
اينگده دلم شيكست
خيلي ناراحت شدم
بعدشم از ترس گوشي و قطع كردم گفتم
الان مياد يه چيزي بهم ميگه اون وقت من خودم به اندازه ي كافي غم و غصه دارم اين و ديگه كجاي دلم
بذارم هيچي ديگه اخرش اين نگار بدبخت و به زور بلا و دعوا كردن با مسئولين دانشگاه سر گرفتن
انتقالي اوردنش اينجا( دانشگاه سپهر حاضر به جابه جايي نبود چون ميگفت بچه هايي كه نوشهر قبول
ميشن سطح علميشون خيلي پايين و ما ني خوايم كسايي كه رتبه شون بالا سه هزار وچهار هزار بيان
اين جا (خواهر من 1199 بود ) )
5. وقتي هم كه اومدن اصلا من و تحويل نگرفت انگار نه انگار كه چند روز نبودن و بچه شون و نديدن ![]()
منم كلي گيه كردم ![]()
![]()
![]()
![]()
نگار زنگ زد به يكي از دوستاش كه اونم مارليك نوشهر قبول شده بود و تازه همون روز رفته بود واسه
ثبت نام اون وقت فكر ميكنين وقتي پرسيد دانشگاهش چطوره چي شنيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوستش گفت رفتم بعد از كلي گشتن اونجا رو پيدا كردم ولــــــــــــــــــــــــــــي وقتي رفتم تو اون كوچه ي
فسقلي هيچي نديدم چند پسر داشتن دعوا ميكردن باهم ازشون پرسيد دانشگاه مارليك تو همين
كوچه ست ؟ اونام گفتن اره بعد مدرسه شون و نشون دادن گفتن همين جاست صبح مدرسه است بعد
از ظهر دانشگاه ميشه ![]()
![]()
![]()
فعلا تا همين جاي اخبار و داشته باشين تا بقيه شو بعدا بگم چشمم درد گرفت ![]()
خدافظ