تبليغاتX
یک فنجان قهوه

ما نزد مشاطه گر رفته و ابروان كمند خويش را اراستيم والان هم لباسهاي عيد بر تن كرده و

 

منتظر مهمانان عيد نشسته استيم

 

ديروز يك دسته ( يك عده؟) امدند به خوستگاري من براي پسر

 

شيزوفرني دارشان

 

البت من پسر را نديدم و در جريان خوستگاري فهميدم نام شازده پيمان است

 

مادر پيمان از همان لحظه ي ورود به من به چشم دشمن خوني اش نگاه كرد تا لحظه اي كه برود

 

از انجايي كه ما نيز قهوه هستيم و رادارهاي جذب انرژيمان بيسيار قوي است

 

سريع انرژي هاي منفي را كه به سوي من روانه ميشد

 

 از مادر اقا پيمان جون و زن عموي ايشان دريافت ميكردم

 

جريان از اين قرار بود كه يك شب ما نشسته بوديم روي زمين

 

و داشتيم با خواهرمان كه بالاي سرمان نشسته بود

 

 غيبت ميكرديم و بسي كيف مينموديم

 

كه ناگهان ددي جانمان در پي يك تلفن مشكوك از

 

 جمع خارج و به اتاقي ديگر روانه شد

 

ما همان لحظه به مادرمان هشدار داديم كه برو به دنبال شوي

 

خود و مچ او بگير تا ما بسي بخنديدم

 

ولي مادرمان هيچ به حرف ما ترتيب اثر نداد

 

 و ما نيز به غيبت خود مشغول شديم

 

پدرمان همچون جبرئيل بر ما نازل شد

 

كه اي قهوه ايا تو قصد ازدواج داري؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

( بين خودمان باشد من ديروزش داشتم با خودم فكر ميكردم

 

اگر ازدواج كنم حداقل يك چند روزي كلي تنوع برايم بوجود ميايد

 

 بعدش دوباره طلاق ميگرم و از تنوع طلاق هم بهره مند ميشوم )

 

خواستم بگويم نه بهتون من شووور نميكنم بعد سرم را بياندازم پايين و سرخ بشوم

 

كه يعني اررررررررررري من فقط شب و روز به شوور فكر ميكنم

 

بعد ديدم اين كه اصلا هيجاني ندارد

 

پس گفتم: چطور مگه ؟

 

ددي جان هم گفتند فلاني بود گفت نميدانم كدام بي پدر و مادري

 

 ميخواهد به خواستگاري تو بيايد تو چه ميگوويي؟

 

من هم محض تنوع گفتم بيايد

 

بماند كه اين مادر ما هر بار در اين گونه موارد ما

 

 را به سيخ ميكشد كه بايد يك دامن بپوشي و خيلي خانوم به نظر بيايي

 

هر چقدر هم كه گفتم اخر چرا انچه كه نيستم به نظر بيايم

 

جواب درستي به من نداد

 

من هم يك دامن جينگيلي مشكي داشتم

 

كه بيسيار از ان خوشمان ميامد و تا روي زانوي ما بود

 

همان را پوشيديم با اندكي ارايش كه خوب لازم است ديگر

 

مادر اقا پيمان وارد شدند و ما گمان كرديم كه ايشان

 

 خواهر اقا پيمان بايد باشد اخر بيسيار سليطه بود

 

 زن عموي اقا پيمان هم كه وارد شد ما باز گفتيم

 

اين اقا پيمان چه خواهرهاي وحشي دارد

 

عمه ي اقا پيمان كه امدند ما با خودمان فكر كرديم

 

 خوب حداقل مادر شووهرمان مهربان به نظر ميرسد

 

البته بعد متوجه شديم كه چه اشتباهي كرده ايم

 

صدو پنجاه و سه بار به مادرم گفتم مامان خانوم اون سيني

 

 و اون لبوانهاي سنگين و براي چايي كنار نذار

 

 من اصلا نه چايي ميدم نه شربت

 

 (و بعد دوباره نطق غرايي در باب اينكه اصلا براي چه ادمي

 

 را كه نميشناسيد به خانه راه ميدهيد و شايد اصلا قاتل باشند و اين حرفا)

 

مادرمان باز هم به حرف ما گوش نداد رفت

 

 يه سيني به چه سنگيني با ليوان و انگاره ي نقره كه واااااااااااي...

 

امروزاز ان روزهايي بود كه من در دوران باشكوه 50 كيلويي خودم غوطه ور بودم

 

بي گمان ان سيني و مخلفاتش از من سنگينتر بودند

 

و من مدام صحنه اي را ميديم كه با سيني پرت ميشوم وسط اتاق

 

هيچي ديگه خبرمرگشون و اومدند اقا پسرشون و هم نياوردن

 

خوب تو اين قحطي شوهر من بايد چشم بسته قبول ميكردم ديگه

 

اين مادر پسر اونجا نشسته بود دم به ثانيه داشت به اين پاهاي من نگاه ميكرد

 

اين قدر كه خودم هم شرمنده شدم گفتم برم زير دامن يه شلوار بپوشم

 

پدر اقا داماد شروع كردن به بيان محاسن اقا پسر مهندسشان

 

من هم هرسخن كه از دهان او خارج ميشد قند در دلم اب ميشد

 

بعد پدرشان با شرمندگي گفتند كه با اينكه پسرشان خيلي سر به زير

 

 و محجوب و با شخصيت و خيلي هم زياد مهندس است

 

 من را وسط مهماني ان شب اقاي ... ديده و ديگر خواب و خوراك ندارد

 

(من البته خيلي ناراحت شدم كلي هم براي اقا پيمان گريه كردم)

 

بعد ديگر در همين اثنا بود كه من تحت تاثير

 

 انرژي منفي نامريي موجود در هوا كه از سوي

 

زن عمو جان و مادر شووهر نازم به سمت من ميامد

 

 به سوي انها برگشته يكي از ان چشم غره هاي پر لعاب خود

 

 به سوي انها كردم تا اندكي دست و پاي خود را جمع كردند

 

و به دنبال مادرم رفتم توي اشپزخانه

 

قهوه:واااااااااااااااااي چقدر بي فرهنگن

 

وااااااااااااااااااااااااي اون مادر عقده ايش و ديدي؟؟

 

اه اه اه حالم بهم خورد ميرم همين الان پرتشون ميگنم بيروووونا

 

مامانم جانمان از ما خوستند تحمل كنيم تا خودشان رفع زحمت كنند

 

ما نيز موقع دادن چايي به مادر شووهرمان از همه ديرتر چاي داديم

 

و بعد نشستيم و روي مان برگردانينم طرف انها كه

 

 از نگاههاي مهربانه ي همدگر بي بهره نشويم

 

خولاصه موقع رفتن با نگاهمان با انها سخنان بيسيار گفتيم

 

و بعد از رفتنشان بيسيار غر زديم كه مگر نگفتم هر كسي را به خانه راه ندهيد

 

اه خدايا

 

حالا پس فردا كه رفتم دختر فراري شدم بدانيد سرچشمه اش از كجا بوووووود



اهنگ عيدانه ي ما را ميشنويد؟؟ اون روزي كه گذاشته بودم مجل داشت بالا نمييومد



الان ما را شگفت زده كرده است

 

 


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:33 توسط ::قهوه::


بازي ميكنيم

يه مييييون ارزو داشتما ولي بعد كه فكر كردم ديدم هيچ كدوم محال نيستن

فقط كافيه يه تكوني به خودم بدم

اينقدر هم كه دختر خانوم و قانعي هستم اصلا هم ارزوهاي محال ندارم

ممنون از ماري عزيزم كه مرا دعوتيده


1) دوس دارم قابليت حركت در زمان داشته باشم برم سه هزار سال پيش

و ببينم همين طور هم سالهاي

اينده رو ببينم ( فكــــــــــــــــــــر كن خيلي جالب ميشدااااا )

2) دوس دارم از ايران برم ، برم يه كشور خيلي خوب

با اب و هواي عالي و البته زندگي خيلي خوب و پول درست و حسابي

خلاصه يه جوري كه دغدغه ي هيچي و نداشته باشم ديگه

3) دوس داشتم جادوگر باشم ( از اين جادوگر دهاتي ها كه دعا مينوسن و بخت ميبندن نه ها

يه جادوگر درست و حسااااااااااااابي يه چيزي تو مايه هاي جادوگراي تو هري پاتر )

4) دلم ميخواست توانايي تغيير چهره داشته باشم هميشه

دلم ميخواست يه قيافه ي خيلي خاص داشته باشم

يه طوري كه همه وقتي من و ميبينن ميخكوب بشن

چه ميدونم مثلا چشمهاي خيلي خاصي داشته باشم

يا لبخند خيلي قشنگي داشته باشم

5) بتونم همه جاي دنيا رو ببينم فقط زمين نه ها همه جا رووو

ماشالله همه ي ارزوهامم محال هستن

دعوتي ها::::::::::::::::::::::::::

كيانا عزيزم ، پرگلك ، صبورا جون ، دكتر جان ، سارا ي عزيزم

من اكسپلوررم مشكلات دارد نيتونم لينك بدم است.

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 13:2 توسط ::قهوه::


قهوه تو خيلي منحصر به فردي تمام مرداي عالم


ارزوشون كه با تو ازدواج كه سهل


 

فقط هم كلام بشن


 

اخه تو چطور ميتوني اينقدر رياضت كش باشي من نميدانم


 

خودم را ميگويم هــــــــــــــــــــا


 

من درست همان موقعي كه نشسته ام و


 

 (شرمنده ي گل روي ماهتان بياييد يكي يك دانه ماچ شما را بنمايم)


 

مشغول بيرون اوردن محتويات معده ام هستم و از شدت فشار و تلاش براي نفس كشيدن


 

در حال اشك ريختن هم هستم درست در همان لحظات شيرين


 

دارم به اين فكر ميكنم كه وقتي كارم اين جا تمام شد


 

بروم فلان كوفت را بريزم در اين خندق بلا


 

اخر گرگ وحشي اندكي انسان باش


 

همين الان داشتيم با خودمان فكر ميكرديم در اتاقمان را قفل كنيم


 

و كليدش را از در بياندازيم بيرون و


 

خودمان را در اتاق زنداني كنيم شايد دست از خوردن بر داريم


 

 و دوباره لاغر شويم خوب است؟؟


 

خودمان ميدانيم


 

 قهوه تو بايد ميرفتي مشاور رئيس جمهور ميشدي


 

همين است كه اين مملكت پيشرفت نميكند


 

چون از فيلسوفي چون تو بهره نگرفته اند


 

 

اين دوستمان كه خانومي كه شما باشي و اقايي كه ايشون باشن


 

نميشناسيدش تازگيها متوجه علايق


همجنسگرايانه ي يكي از همخانه هايشان شده اند


 

ديروز كه داشتيم اندكي باهم قدم ميزديم


 

ديديم يك خانوم كنجكاو دم پنجره ايستاده اند و


 

 مارا ديد ميزنند دوستمان هم شروع كرد به دست تكان دادن براي خانوم


 

گفتم عزيزجان اين كه زن است ايا چشمتان ديگر قدرت تشخيص ندارد؟


 

گفت چرا دارد ميخواهم او را براي مونا جور كنم


 

ما نيز خوشحال شديم و او را براي يك امر خير اسوده گذاشتيم


 

گلهايي كه در پستهاي قبلي ذكرخيرشان رفته بود


خريداري شده و كاشتيده شدند

 

ما نيز سرصبح ساعت 10 و نيم از خواب بيدار شديم و با


 

 يك چشم باز


( ان چشممان بسته بود كه خدايي نكرده خواب از سرمان نپرد )


 

رفتيم لب پنجره كه نگاهي به حياط بياندازيم


 

چشممان خورد به حياط همسايه ي كناريمان


و سريع مجبور شديم ان يكي چشممان را نيز باز كنيم


 

زود باشيد ارزو كنيد كاش جاي من بوديد و هر


روز صبح از اين صحنه هاي دل انگيز ميديد


 

ديديدم اين سگ وحشي همسايه باسن مبارك را داده اند پايين و


 

 در نهايت احساس مشغول شستن حياط هستند


 

 ما نيز انجا ايستاديم كه بعد ازاتمام كارشان برايشان سوت بلبلي بزنيم


 

ولي نشد اخر اين سگ اين قدر وحشي است كه ما جرئت نداريم پا به حياط


 

خومان هم بگذاريم چون به خانوم بر ميخورد و


ان قدر پارس ميكند كه 7 تا كوچه ان طرف تر هم


 

ميفهمند ما امديم توي حياط


 

بعد از اتمام كارشان به ما تشر زدند كه برو توي خونه دختره ي بي حيا


 

ايستاده اي لب پنجره خودت را به نمايش گذاشته اي كه چه بشود؟؟؟


 

دیگه همینا دیگه


لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 23:1 توسط ::قهوه::


من به عنوان يك خانوم متشخص 21 ساله ساليان متوالي است

كه مشغول دندان در اوردن هستم

از چند روز پيش تا حالا اين لثه ي من هر روز داره يه وجب مياد بالا

همش دلم ميخواد يه چيزي بجوم از اين چيزا كه ني ني ها دارن ميخوام

برفي جان ميشود ان چيزي را براي شوهرمان خريده بودي بدهي به خودمان

اااااااااااه ه ه ه خداي عزيزم من از تو ميخواهم كه همه ي اي

ن 4 دندان مرا بدهي به يك بي عقل ديگر

نمي شود كه تو اين همه عقل را به روز بچپاني توي دهان من اخر

حداقل همه اش را باهم بده ديگر چرا هر سال فقط يك تكه از يك دندان را به من ميدهي

ميدانم كه تو خدايي و فهميدي كه من جنبه ي اين همه عقل باهم را ندارم

ولي من همان قدر را هم نميخواهم

بگذار همان بنده ي شيرين عقل تو باشم

خودت كه ميداني من نمي توانم به اين همه عقل خو كنم

و باز هم كارهاي سبك مغزانه ي خود را پي ميگيرم

من فقط به خاطر هدر نرفتن مغز گفتم خواستم هشداري داده باشم

پس فردا نگويي تو بنده ي خيلي بي لياقتي بودي و به جاي انكه

از مغزت استفاده و كني و در اشپزخانه و حين تهيه ي سوپ

انرژي هسته اي درست كني همه ي مغزت را

براي مردم ازاري مصرف كرده اي البته

گفته باشم من امروز همه ي مغزها را در اختيار نداشتم

كه ان كار را كردم گفتم كه در دفاتر مربوط به من درست ثبت شود

فقط محض ياداوري گفتم عزيزم


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:5 توسط ::قهوه::


به دنبال فاجعه اي كه ابعاد ان دانشگاه را در سكوتي سهمگين فرو برده اين سطور راقم ميگردند

 

در طي هفته اي كه شاهدش هستيم 18 تن از دختران دانشگاه ما را با 18 تن جنس مذكر در خانه ي يكي

 

از دختركان و در حين يك پارتي  خفن دستگير نموده وموجي از پچ پچ را دانشگاه به راه انداخته

 

مخصوصا اينكه خبر چون بمبي در اين دانشگاه كوچك ما منفجر شده است كه همه ي

 

اين 18 نفر دختر خانوم به مقام والاي زن بودن رسيده استن

 

و همه ي موجودات مذكر موجود در ميهماني مرداني داراي زن و فرزند بوده اند

 

اه ه ه ه ه ه ه ه ه خدايا شكرت يه جو عقل ميدادي اخه به اين دختراي نادان

 

 ( ببخشيد بي ادبي من شرمنده ي گل روي شوما شووووما ببخشين ...) حالا كه رفتي دادي

 

پرده رو كه برباد فنا دادي ديگه چرا با مرد زن دااااار اخه حيووون

 

حداقل با يه پسر ميرفتي كه وقتي گرفتنتون مجبورش كنن تو رو بگيره

 

اخه مرتيكه ي عوضي كه زن بدبختت باردار تو چرا حمال

 

لابد ميخواستي چشم روشني و 7 ماه زودتر به خانومت بدي

 

بد زمونه اي شده ........

شاید پی نوشت داشته باشیم چیزی معلوم نیست

 


لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 18:7 توسط ::قهوه::


عجب هوای عیدیایی شدها (قهوه توادم نشدی؟ باز داری در مورد هوا حرف میزنی ایییش )

فردا قرار بریم گل بخریم بکاریم تو باغچه

ولی عجب هوایی شده ها وووووووش

باور کنین اگه اینا رو نمیگفتم شما فکر میکردین من لالم


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:36 توسط ::قهوه::


اهم اهم

 

سلام اهم

 

به به تا من ديشب گفتم چه هواي جذابي امروز صبح

 

طوفان اومده بود داشت خونه و زندگي و باد ميبرد

 

ساعت 6 صبح با صداي افتادن يه چيزي از خواب بيدار شدم

 

ديدم هي از  پاركينگ صداي سقوط وسيله ها مياد فكر كردم كار بابام

 

داشتم فكر ميكردم ااا اين چرا اين طوري ميكنه اخه

 

نميگه ماها خوابيم؟ اييييش

 

بعدش رفتم wc   برگشتم و از پنجره بيرون نيگاه كردم

 

 ديدم يه بادي مييياد وحشتناك كلي دلم واسه گلاي

 

بيچاره حياط سوخت داشتن از ريشه در ميومدن

 

كلاسم ساعت 5 غروب بود كه تازه اونم افتاد

 

 ساعت 6 بابا هم گفت نرو تو اين هوا خطرناكه

 

راستم ميگه اين پرايد ضايع يه باد بزنه از زمين بلند ميشه

 

 پرواز ميكنه منم كه پام از رو گاز كنار نميره

 

يكي بهم گفته بود وفتي با پرايد 140 تا بري وزنش ميشه 7 كيلو .

 

ولي ساعت 3:30 با نگار خانوم هوس خوراكي كرده بوديم

 

 رفتيم بيرون ميخواستيم دسر نسكافه ي كاله بگيريم

 

رفتم يه فروشگاه بيرون شهر كلي هم تو ترافيك مونديم كه دو قدم راه و بريم رفتيم

 

جلو ديدم يه پرادو كه راننده ي

 

احمقش به جاي اينكه باسن مبارك و دچار ناراحتي بكنه

 

 از يه جاي بدي پيچيده بود كه يه وانت

 

كه احتمالا راننده اش كور بوده تصادف كردن طبيعتا پرادو چيزيش نشده بود

 

 ولي راهو بند اورده بودن بي شعورا

 

اين ماموراي راهنمايي و رانندگي هم كه حاضر نيستن

 

 از اون مرسدس بنزاي جيگرشون پياده بشن خبرشون و بيان

 

ببينن واسه چي دو ساعت خيابون بند اومده

 

حالا اين وسط هم وطنان غيور شهر و بي كلانتر پيدا كرده بودن

 

 مثل گااااااااااااو ميومدن جلو و ميفتادن تو

 

مسير ماها واقعا كه جهان سومي كه ميگن به ماها ميگن حتما يكي بايد باشه

 

بزنه تو سرمون كه يه كاري و نكينم يا درست انجام بديم

 

حالا مرتيكه احمق اومده راه من و بسته خودش هم

 

 نميتونه رد بشه منم نميتونم با خيال راحت نشسته اونجا

 

منم كه اعصاب ندارم تا يه كم اومد جلو شروع كردم

 

 به جيغ و داد كه كجا مياااااااااااااااااااااي

 

اونم شروع كرد به فحش دادن منم ايضا همراهيش ميكردم

 

اين قدر دوس دارم تو همچين موقعهايي بپرم پايين طرف و تا خورد داره بزنم

 

مرتيكه احمق

 

 رفتيم فروشگاه موردنظر

 

اين همه راه و كوبيديم تا اونجا ولي دسراشون تموم شده بود

 

موقع برگشتن هم دوباره تو ترافيك بوديم

 

واقعا اين راننده هاي تهران اعصاب فولادين دارن طفلكي ها

 

اين جا هم تا يه سوراخ باز ميشد همه ميخواستن بيان

 

 توش اگه هم ماشيني از حق خودش نميگذشت زود شروع

 

ميكردن به فحش دادن

 

بعد مثل روانيها گاز ميدن ميان جلو اخه اسب ابي

 

 اگه بزني كه تو مقصري حيووون حالا دو دقيقه وايسا

 

همكارات تو ناسا ماهواره رو ميفرستن فضا تو يكم استراحت كن

 

اين جا هم يه پژو خراب شده بود وايساده بود وسط جاده

 

حالا شايد اين نمي تونست تكون بخوره اين جا هم داشت

 

با يكي ديگه دعوام ميشد ميبينه من دارم ميام جلو بازم

 

مثل گاو مياد اين لنت ترمز ما خدا پدر و مادر

 

سازنده اش و بيامرزه طفلكي خيلي خوبه

 

تازه وقتي ميبينه من با چشماي خون گرفته دارم

 

 نگاش ميكنم ميگه خوب برو برو

 

بعدشم اينكه اخرش امروز هر جا رفتيم كه اين دسر نسكافه اي و شيرموز كاله رو بگيريم نبود

 

والله دست نيست كه به خاك قبرستون دست بزنيم قحطي مياد ميگن

 

بايد خاك وارد كنيم

 

البته براي فروشنده ها كه خيلي خوبه ولي براي خودمون....

 

تا حالا هزار بار شده يه رژي و خريدم

 

 و ازش خوشم اومده بعد كه ميرم دوباره

 

يكي ازش بگيرم پيدا نميشه ازش شانس من

 

 احتمالا كارخونه ديگه همون يه قلم جنس و درست نميكنه

 

راستي اون رژيمم بود كه گفته بودم

 

همچين سفت و سخــــــــــــــت دارم غذا ميخورم

 

كه خدايي نكرده يك گرم از وزنم كم نشه

 

من رفتم خدافظ 

 

 


لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:13 توسط ::قهوه::


Alexander Graham Bell

 

سلام سلام

میگما این گوگل شیطون بلا چه لوگوهایی میزنه لامصب

اول بازی اهنگها رو انجام بدم

خداییش خودمونیم کسی هم که نیست دیگه واقعا شورش و در اوردن این قدر بازی

اختراع کردن اون سلمان هراتی طفلکی و قتی بازی ۵ تایی یلدا رو شروع کرد

عمرا اگه تو خوابش میدید چه بازی بازی تو وبلاگستان راه بیوفته

ای رووووزگااااااااااار

 مرسی از كيانا جون  و ماري عزيز كه دعوتم كردند

 

من از اون اسمون ابي ميخوام من از اون شبهاي مهتابي ميخوام دلم از خاطره هاي بد جدا

من از اون وقتاي بي تابي ميخوام

مثل يك دسته گل اقاقيا دلم اواز ميكنه بيا بيا

تو ميري پشت علفها گم ميشي

من مي مونم و گل اقاقيا

گل ايون بهار دل من

يه بيابون لاله زار دل من

 

سيمين قانم

 

 

 

 

تو و خوشحالي و اميد من و تنهايي و حسرت

 

تو توي باغ پر از گل

 

من يكي تو شهر غربت

 

روح من همسفر غم توي شهر غصه پوسيد

 

قلب من همراه قلبت پاك و غمگنانه پوسيد

 

پريسا

 

 دارم سوالی ای خدا
ای آشنا با فکر ما
وی قادر قدرت نما
چون می نوشتی اين سرنوشت ما خاکيان را
قسمت چه کردی از ملک هستی افلاکيان را