تبليغاتX
یک فنجان قهوه

كوكب خانوم زن تميز و با سليقه اي بود

يك شب همين طور كه در خانه نشسته بود داشت براي

 خودش اهنگ مهستي را زمزمه ميكرد


و زير ابرو بر ميداشت صداي زنگ در خانه بلند شدددددددددد

كوكب خانوم خرامان خرامان رفت طرف ايفون و يك نگاهي كرد

ديد خواهر شوورش اينا ن


كوكب خانوم يه كم همچين بفهمي نفهمي ناراحت شد

و غز زد كه ما تازه خونه تون بوديم صبر ميكردين حداقل ما

برسيم خونه بعد شما بياين اين جا اييييـــــــــــــــــــــــــــــــش


ولي گوشي ايفون برداشت و با كلي ناز و ادا در و براي فاميل شوور باز كرد

از اونجايي كه خيلي هم زن تميز و با سليقه اي بود

همين كه مهمون ها اومدن سريع پريد تو اشپزخونه

( تابستون پارسال اشپزخونه رو اپن كرده بودن
)

بساط چايي و شيريني و علم كرد تو دلش هم دعا كرد

خواهر شوورش مرض قند بگيره و هر روووز مجبوور بشه انسولين


تزريق كنه

چايي و اورد يه كم هم دستاش و تو هوا تكووون داد كه

 وااااااي چه قدر هوا گرم شده امساااال

كه خوااهر شوورش النگوهاي جديدش و ببينه

يه كم چرت و پرت گفتن ساعت شد 10 شوووهر كوكب خانوم

 كه از قضاي روزگار خيلي هم زن با سليقه اي بوود ماموريت بودد

اين شد كه كووكب خانوم واسه اينكه يه بي احترامي هم كرده باشه

 با اينكه خيلي زن با سليقه و تميزي بود

از شير ماست و سر شير و پنير درست ميكرد از ماستم كره ميگرفت

 شيريني هاي عيدم خودش درست ميكرد روز عاشورا هم

 خورشت قيمه ي نذري شو درست ميكنه

( واسه شووهر كردن كوكب خانوم مادر خدابيامرزش نذر كرده بوود

هر سال عاشورا  نذري بدن حالا هم كه مادرش

خدا بيامرز شده خود كوكب خانوم ميده )

اون شب واسه اينكه خوواهر شورس و جلو چشم سر و همسر

خوار و خفيف كنه رفت واسه هر مهمون يه نخم مرغ نيمرو كرد
 
ولي شووووما يادتووون باشه

كه كوكب خانوم خيليي زن تميز و با سليقه اي هااااااااااااااااا

 
 



 


لينك ثابت نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 15:54 توسط ::قهوه::


نوستالوژيمان درد ميكند

 تازه افسردگي بهارانه هم گرفتيم مسري هم هست گويا,

 كلا مرض هم داريم

خيلي هم سگ هستيم






هيچ حواستون هست كه من دارم تلاش ميكنم

دوباره بتونم بنويسم

لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 1:28 توسط ::قهوه::


هر چي فك ميكنم شايد يه چيزي به ذهنم برسه كه بنويسم هيچي نمياد

فقط اومدم خبر بدم زنده ام هيچيم هم نيست

ولي دچار افسردگي بهارووونه شدم نااافرم

حوصله ي هيچ كاري و ندارم

وبلاگهاتون و ميخونم

ولي مغزم خشك شده كامنتم نمياد

خولاصه شرمنده


لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 20:59 توسط ::قهوه::


 ديگه اينجا رو دوس ندارم
خودم و دوس ندارم
هيچي كي و دوس ندارم
ااااااااااااااااااه
اعصاب ندارم

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:30 توسط ::قهوه::


سلام

تعطيلات چطوره خوش ميگذره؟؟

به من خوش كه نميگذشت ولي بد هم نگذشت

تا شب ششم فروردين...................

ساعت حدود 7 شب بود تازه از حموم اومده بودم و مشغول

پوشيدن لباسم بودم كه

در اتاقم خيلي وحشتناك شروع كرد به لرزيدن منم همينطور ماتم برده بود داشتم به در نگاه ميكردم

كه يعني چي؟ اين چه زلزله اي كه فقط در و لرزونده اونم اينقدر شديد

هنوز تعجبم كامل نشده بود كه صداي داد و فرياد بابام كه داشت مامان و صدا ميزد بلند شد

اين قدر هم صداش وحشت زده بود كه قلبم داشت وا ميستاد

حالا مگه اين پيراهن كوفتي ميرفت تو تنم توش گير كرده بودم

كه صداي جيغ و ويغ نگار هم بلند شده بود

كه داشت من و صدا ميزد

با بدبختي لباس و پوشيدم دويدم رفتم پايين

نگار دم در حياط بود گفت زوود باش بيا بيروون الان خونه اتيش ميگيره

بعدشم شروع كرد به گريه كردن

من اينقدر تو شوك بودم كه نميفهميدم چي شده

بهش ميگم چي شده؟

ميگه بنزين اتيش گرفت

من: ااااا كجاااااااااا

نگار با گريه : ظرف بنزين تو دست بابا منفجر شد

من : ااااااااااااااااا

( خودمم موندم چطوري بود كه هيچ عكس العملي نداشتم )

خلاصه رفتيم تو كوچه من نكردم حداقل برم يه نگاه بندازم ببينم چي شده

ولي مثل اينكه تو پاركينگ يه جهنم درست حسابي راه افتاده بود

مامان اينا فقط ميخواستم بنزين و از ماشين دور كنن

كه اگه ميرسيد به باك ماشين 60 ليتر بنزين بود كه اتيش ميگرفت

حالا هي اب ميريزن رو اتيش اتيشم واسه خودش تو پاركينگ اين ور و اون ور ميرفت

بعد بابام و ديدم كه با يه وضعيت فجيع از پاركينگ اومد بيرووون

هي ميگه بابايي من سوختم

باز من: اااااااااااا

كه اينجا نگار شروع كرد به جيغ هاي هيستريك زدن

تموم مدت داشتم سعي ميكردن اون و اروم كنم

و اين قدر تو شوك بودم كه اصلا احساس نميكردم چه اتفاقي داره ميوفته

يكي از همسايه ها اومد بابا رو برد بيمارستان

و مامان اينا خودشون اتيش و خاموش كرده بودن

كه تازه ماشين اتش نشاني اومد

واقعا اين قدر به موقع اومدن كه همه كارشون و ول كرده بودن و براشون

سوت و هورا ميكشيدن و دست ميزدن

شب خيلي فجيعي بود

رفتيم بيمارستان بابا رو ببينيم

وااااااااااااااااااااااااي

اين قدر دلم سوخت طفلكي داشت از درد گريه ميكرد

ديگه من اينجا تازه يه كم از اون حال در اومدم اشكم در اومد

اون جا يه سري پانسمان كردن و گفتن براي احتياط ببرينشون بيمارستان

سوانح و سوختگي ساري

كه ظاهرا جاي دكتر توش قصاب نگه ميداشتن

بابا رو بردن كه پانسمانش و عوض كنن مامان اينا هم رفتن دنبال امپول كزاز

كار پانسمان تموم شد بهش ميگن برو بيرون حالا بابام لرز كرده بود

اين قدر كه عوضي بودن حاظر نبودن دو دقيقه تو اتاق نگهش دارن

تازه مامان اينا با امپول بر گشتن اون احمقي كه اونجا بود

امپول از دستش ميوفته ميشكنه

واقعا چه جاي گل و بلبلي زندگي ميكنيم

يه استادي داشتيم كه هميشه ميگفت جون ادم تو ايران از جون يه مرغ هم كم ارزشتره

واقعا هم راس ميگفت




جريان اتيش سوزي هم اين طوري بود كه يه مدت از سقف پاركينگ قير ميچكيد

بابام هم اون شب خواست مثلا بره قيرا رو پاك كنه

تو خونه بنزين داشتيم

هي بنزين ميريزه رو كاپوت و دستمال ميكشه

حالا اين بنزين كه ميريزه رو زمين

ميره سمت موتورخونه

اتيش شروع ميشه كه بابا تازه ميبينه زير پاش اتيش داره همين طور

 گنده تر ميشه كه قبل از اينكه


اصلا تكون بخوره اون طرف چهار ليتري بنزين ميتركه

ديگه بابا فقط تندي دويد گاز و قطع كرد

و بقيه ماجراها رو هم كه گفتم

امروز هم دوباره بردنشون ساري

پوستهاي سوخته رو جدا كردن ( كه دردش ووووووووحشتناك )

الان هم در حال استراخت

اين سال 78 شروع نشده اتفاقهاي خوبش و اوار كرد سرموون









لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 15:55 توسط ::قهوه::


صبح زود ساعت 12:45 دقيقه ي اخرين سه شنبه ي سال بود

 

كه با صداي مامي جانم بيدار شدم

 

قرار بود مامي را همراهي كنيم و در كسوت راننده

 

او را به اين و ان سوي شهر ببريم براي خريد شيريني و اجيل عيد

 

وقتي رسيدم به شيريني فروشي چون جلوش خيلي شلوغ بود

 

 ماشين و جاي داغوني گذاشته بودم من با مامان نرفتم

 

 پياده شده بودم و جلوي ماشين وايساده بودم

 

كه بعد از چند دقيقه بووووي خوووووش كبريت و شنيدم

 

 و درست تو همون لحظه كه قلبم ميخواست از جاش در بياد

 

چون اصلا فرصت تكون خوردن هم پيدا نميكردم

 

صداي انفجار و بعدش هم اب تميز و معطر جوب بود كه ريخت روي صورت من

 

ااااااااااااااااااااااااااه

 

همه تون ميخواستين جاي من باشين ديگه مگه نه؟؟

 

خيلي خوب حالا اروم باشين و خودتون و كنترل كنين انشالله سال ديگه قسمت همتون بشه

 

اينقدر خوشحال شدم اين قدر تو پوست خودم نميگنجيدم كه نميتونين حتي فكرشم بكنين

 

از شدت هيجان اين رگهاي پام چسبيده بودن به هم

 

و من مثل ميخ وايساده بودم سر جام و داشتم به جوب نگاه ميكردم

 

كه بفهمم اصلا چي شد

 

اخه يعني چـــــــــــــــــــــــــي؟؟؟؟

 

بعد چشمم خورد به چند تا موجود پليد و بي تربيت

 

 كه حداقل 16 يا 17 سالشون بود كه داشتن با خوشحالي به شاهكارشون نگاه ميكردن

 

تازه من اماده شده بودم شروع كنم به جيغ و ويغ كه در رفتن

 

منم تو ماشين يه كم اب داشتم (كه البته از اب جوب كثيف تر بود )

 

با همون يه ابي به صورتم زدم و با اعصاب خط خطي شده رفتم نشستم تو ماشين

 

اين مامان خانومم اومده دو ساعت ميخنده كه حالا مگه چي شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نــــــــــــــــــــــــــــــــه چیزی نشده واقعا وقتي اب جوب ميريزه رو صورت

ادم چه حس خوبي به ادم دست ميده

 

 

اااااااااااااااااااااااااااااااااه


لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 11:38 توسط ::قهوه::


 

 


لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 13:32 توسط ::قهوه::


امروز بر ان شدم تا براي شما اندكي در مضرات عيد و ديد و بازديد ان سخنراني بكنم

 

اولين چيزي كه خيلي هم در ذهن نگارنده بولد شده است اين ميهمانان نفهمي هستند

 

كه از صبح سحر ميايند دم در خانه ادم و مزاحم خواب عزيز ادم ميشوند

 

الهي خداوند دو صد چندان بدترش را به انها بدهد

 

مثلا نيمه شب يك شب خاااااااص

 

بعدي هم ان دسته از عزيزاني هستند كه هنوز تو از خانه ي انها مراجعت نكرده اي

 

 كه ميبيني انها دم در خانه ي تو نشسته اند و در حالي كه

 

مشغول خوردن اجيل و شكستن تخمه هايي كه از خانه هاي ديگران بلند كرده اند هستند

 

و منتظرند تو بيايي در را باز كني تا انها به درون خانه ي تو نيز حمله ور شوند

 

سومين دسته مادران عزيزي هستند كه از زور گشادي ( شرمنده ي شما چيز ديگري پيدا نكرديم )

 

وقتي بچه هاي تخم سگشان دارند روي ديوار خانه ي شما جيش ميكنند و و در همان لحظه

 

هم دستشان تو ي تنگ ماهي است و دارند ماهي را اعدام ميكنند

 

و با ان يكي دستشان هم دارند كتاب و دفترهاي شما را پاره ميكنند

 

 و با ان يكي دستشان دارند يكي از بچه ها را ميزنند ( اين بچه ها چرا اين قدر دست دارند؟ )

 

و با همه ي توان نعره هايي از ته دل ميزنند

 

ان وقت مادرشان با ناز لبخندي ميزند و ميگويد مثلا

 

عرفان جاااااااااااااااااااااااااان مامان شيطوني نكني هاااااااااااااااااااااا؟؟؟؟

 

واقعا چه مادر كوشايي

 

عزيزان بعدي كساني هستند كه به انواع بيماري ها و باكتريها و ويروسها و ..... ها الوده هستند

 

و وقتي تو كه خودت را به شكل يك ارزن در اورده اي

 

كه از كنارشان بگذري ميپرند و تو را در اغوش ميكشند

 

و تا زماني كه جان در بدن دارند تو را ميبوسند

 

و تو اخر شب تب و لرز و تهوع و كلي چيزهاي ديگر ميگيري

 

در اخر هم براي حسن ختام يك نامه ي سر گشوده براي مامي عزيزتر از جانم:

 

مامان جونم اخه عزيزم الهي قربونت برم

 

اخه واسه چي در اتاق من و اين طوري باز ميكني اخه؟

 

اخه چند بايد بهت بگم ؟

 

اخه چرا سر صبح اخلاق ادم و قهوه اي ميكني

 

حتما من بايد اين در و از جاش در بيارم تا تو بيخيال بشي

 

ااااااااااااااااااه

 

اين طوري كه تو در و باز ميكني والله اگه من مرده هم بودم روحم برمگشت تو بدنم..

 

 پايان

 

 

پ.ن : یادم باشه در مورد چهارشنبه سوری باید یه چیزی بنویسم

 

 


لينك ثابت نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 12:13 توسط ::قهوه::


عید نوروز

 

 

مرسی گوگل جان


پ. ن :

بر ان شديم كه به مناسبت سال نو

عكسي از هفت سين خودمان و يك عكس هم  از خود قهوه خانوممان بگذاريم اينجا

تا عالم و ادم ما را ببينند

ولي پرشين گيگ دهان ما را اسفالت نمود و ناكام مانديم

حالا تا بعد

 


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 14:26 توسط ::قهوه::


دنيا را برايتان شاد شاد و شادي را برايتان دنيا دنيا آرزومندم

هر روزتان نوروز سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت

و بادت اندر شهرياريبر قرار و بر دوام سال خرم فال نيكو مال وافر

حال خوش اصل ثابت نسل باقي تخت عالي بخت رام

****************************** سال نو مبارك


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 8:34 توسط ::قهوه::