مشترک گرامي
دسترسي به اين سايت امکان پذير نميباشد
از ديشب دارم اين جمله تخماتيك و ميبينم و
هرچي فكر ميكنم چــــــــــــــرا؟؟؟؟
به نتيجه اي نميرسم نه كه مهم باشه ها نه
ولي يه كم برام سنگين بوود
به هر حال دارم ميرم از اينجا بد هم نشد ميتونم يه وبلاگ جديد با اسم جديد
تو يه سرويس دهنده ي ديگه بنويسم
خيلي هاتونو دوس داشتم و دارم وقتايي كه ميام پيشتون با همين اسم قهوه ميام
ديگه همينا ديگه
خدافظ
پ.ن: برفی جون میگه فیلتر نشده ولی برای خودم فیلتر شده اخه
يه كم صبر ميكنم اگه درست شد بر ميگردم
اخه چي شد يهو دلم گرفت دلم سوخت دلم تنگ شد؟
لامصب همه بلاها باهم به سرش اومد
حالا با اين دل كوفتي كه هم گرفته و تنگ شده و هم سوخته چه غلطي بكنم؟
اخه تخم سگ چرا اون موقع كه بايد مظلوم ميبودي نبودي؟
اخه چرا هار شده بودي؟
نه كه پشيمون باشما نــــــه
ولي اگه هار بازي در نمي اوردي الان ، الان كه اين هم دلم سوخته براي اين اتفاق مي تونستم
يه دلداري كوچولو بهت بدم
نمي تونستم؟؟؟
حيف كه تو هميشه تخم سگ بودي و هستي و مي موني
حيف كه هميشه فك ميكني باسن اسمون جر خورده تو در اومدي
هي هي فــــــــــــــــك كن
الان همين الان ياد اولين روزي افتادم كه ديدمت
چقدر كوچولو و بچه بودم چقدر ناز و خنگ بودم
تو توي ديوث چشمم كه خورد بهت انگار چه گهي بودي
ولي دلم خواست مال من باشي
شدي لازم نبود تلاشي بكنم
ولي چرا يهو هار شدي؟؟؟؟
چرا يهو مظلوم شدي و حالم و از اين همه مظلوميتت
بهم زدي اخه چرا دوباره اخرش هار شده بودي؟؟
اخه چرا اين بابا و مامانت نكردن يه واكسن هاري به تو گوساله بزنن؟
مي دوني هميشه پشيمونم چرا اولين فرنچ كيسم با تو حروم زاده بود
فكر ميكردم بايد عالي باشه يه چيز فوق العاده ولي نبود
اخه تو هار بودي تموم مدت بايد حواسم به تو مي بود
اون شب جز تاريكترين شباي عمرمه
ولي تو چرا اين قدر كثيف بودي؟؟؟
حالا اين برادر احمق براي چي خودش و كشته
كه من بيام تو صفحه ي كلوبت و ببينم چقدر غمگيني و
من دلم بگيره
كه هي اين اشغال كه يه روزي دوسش داشتم الان غصه ميخوره و داغونه
از ناراحتيت ناراحتم عزيز دلم
ولي از اون موقع دارم با خودم فكر ميكنم كه كاش تو جاي اون بودي اولين عشق..............
اتفاق افتاد و تا مدتها ميخواستم بيام
براي ثبت در تاريخ اين جا بنويسمش ولي هي نميشد![]()
اون روز تاريخي شنبه بود و من تازه از دانشگاه برگشته بودم
كه نگار گير داد بريم دريادو باره تابستون تموم ميشه حسرت به دل ميمونيماااا
اين شد كه زنگ زد به دختر خاله هام و اونا هم
اومدن ريختيم تو فرانك و كوبيديم رفتيم محمود اباد
اصولا اگه ادم بخواد از دريا لذت ببره و زير ذره بين
يه عده ادم فضول نباشه
بايد بذاره پنجشنبه و جمعه بره
كه اين طور ادما به خاطر شلوغي و اومدن مسافر نميان
دريا ولي خوب ديگه جووني و هزار كار بي خردانه
وقتي رسيديم دم اون چادراي خانوما كلي غصه ام گرفته بود كه الان دوباره با اين
زنيكه هاي دم در كه ادم و ميگردن
( انگار ملت اومدن اينجا بمباي اتمشون و امتحان كنن ببينن خوب كار ميكنه يا نه )
دعوام ميشه ( اين اتفاق هر سال مي افته )
يه جور حال بهم زني ادم و ميگردن ادم چندشش ميشه اونم چــــــــــــــي؟؟؟
يه سري زن زشت و سياه و دهااااااااتي![]()
منظورم از دهاتي دهاتي نيست منظورم دهاتيه![]()
خلاصه زنيكه دستشو انداخته بود تو پر و پاچه ي من و
منم خون خونم و ميخورد و داشتم ميتركيدم![]()
![]()
همون طور كه داشت دنبال مدرك جاسوسي من براي سيا ميگشت
داشت براي دوستاي حال بهم زنش هم تعريف ميكرد
كه داشته يه دختره و ميگشته دختره عصباني شده
بهش گفته دست به من نزن ج....ده![]()
از بخت بد دختره شوهر اين هيولا هم همون جا بوده
( حالا مرتيكه اشغال اونجا چه غلطي ميكرد نمي دونم )![]()
مي شنوه و مياد سراغ دختره
كه هووووووووي تو به كي گفتي ج...ده ك.....ر ميخواي ؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من و ميبيني گفتم خدا رو شكر من جاي اون دختره نبودم ![]()
بيچاره معلوم نيست چه بلايي به سرش اوردن
ما رو گشت و دس از سرمون بر داشت
و رفتيم تو دو ساعت هم در مورد اين موضوع حرف زديم
حصيراي خوشگل مون و پهن كرديم كه
به اين نتيجه رسيديم امروز بريم شنا بهتر از افتاب گرفتن
يه كم تو اب بوديم كه يهو كلي سر و صدا بلند شد
و هي اين خانوما ي تو اب و ميديدم كه
دارن از يكي فرار ميكنن اولش فكر كردم لابد با يكي از همراهاشون دارن بازي ميكنن
كه چشمم خورد به زني كه با بلوز و روسري اومده بود تو اب
و دندوناي ززررررد و وحشتناكي هم داشت![]()
و هي مي رفت طرف بقيه و خنده هاي شيطاني مي كرد![]()
ديگه يه كم گذشت فهميدم طرف ميزوون نيست
ولي حرصم ميگرفت از كار بقيه همراهاي منم
كه ديگه تا اين از شعاع ۱۰۰۰ كيلومتري مون
رد ميشد غش ميكردن و ميمردن كه اي واااااي الان مياد طرف ما![]()
داشتم باهاشون دعوا ميكردم كه يعني چي اين لوس بازيا
كاري با شماها نداره اخه![]()
حالا شخص مورد نظر هم با يه كم فاصله پشتمون بود
منم احمق هم يه لحظه اومدم سرمو بكنم زير اب كه برم جلو تر
كه ديدم يكي از بالا دستشو گذاشته رو گردن من داره من و فشار ميده پايين![]()
همون لحظه هم سر و صداي نگار و بقيه بلند شده بود
كه ولش كن احمق حالا من اون زير داشتم خفه ميشدمااا ![]()
ولي از از حرفاي اين دخترا به اين زنه خندم گرفته بود
ديگه واقعا داشتم ميمردم ![]()
كه نگار حمله كرد سمتش
و اين دستش و برداشت و رفت عقب
منم با چشماي خون گرفته همچنان خنده كنان
در اومدم و بر گشتم يه نيگا بهش انداختم
اگه بدونين مثل اين ادماي شيطاني تو اين فيلما خنديد![]()
و بعدشم رفت ما هم كه جوووون دوست
گفتم كاسه كوزه مونو جمع كنيم بريم خونمون
بسه هر چي تو اين اب پر از جيش و گه بوديم![]()
اينم يه خاطره از روزهاي تابستون
همه رو برق ميگيره ما رو ننه ي اديسون همينه![]()
واسه همينم هست كه به اين مقام رفيع علمي رسيده ديگه
كلا مدرسه هاي ما جاهايي هستن
براي مسمويت ذهناي بچه ها و اغاز تيره روزي دختر خانومها
كه حتي تو مدرس ي دختروونه كه باباي مدرسه هم خانوم هست
بايد اون لباسهاي زشت و تيره رو بپوشن
و مدام از خانوم ناظمي كه مث سگ هار چشش تو پروپاچه و ابرو
دختراي مردم ميگشت بترسن
من هر از چند گاهي كه خواب مدرسه رو ميبينم
اون خواب جزو كابوسهاي من محسوب ميشه
يعني اين طوريه كه تموم مدات تو خواب عر ميزنم و لگد ميپرونم كه از مدرسه در برم
لامصب همش هم تو خواب امتحان شيمي دارم
تف تف چقدر هم از اين درس و معلم كثيفش بدم ميامد
حالا اينا رو كه گفتم ياد يه خاطره افتادم
اون موقع 15 سالم بود و اول دبيرستان بودم
تقريبن اواخر سال تحصيلي بود معلم رياضي ميخواست
يه امتحان ازمون بگيره يه چيزي تو مايه هاي ميان ترم
معلم جيگر قهوه گفته بود كه هر كي اين امتحان و كمتر از 14 بشه
حتما امتحان اخر سال ميوفته و منم به خانواده ي كسايي
كه نمره پايين تو اين امتحان بيارن اطلاع ميدم و اونا رو ميارم مدرسه
قهوه چون خيلي هم دانش اموز ساعي بود اين تهديد معلم
وبه يه ورش هم حساب نكرد و هي كوبيد رو طبل بي عاري
اخرش هم همساده ها زنگ زدن 110 بياد قهوه رو ببره بازداشتگاه بگذريم
قهوه درس نخوند و اون روز جمعه رو در جوار خانواده
تشريفشون و بردن شانديز و يه ناهار توپ زدن به بدن
و يه گشت اساسي هم اون اطراف زدن
و 154541354 تا عكس براي ثبت در تاريخ گرفتن
و بر گشتن خونه
صبح شنبه هم با اميد اينكه يه كاترينايي چيزي بياد مدرسه
رو سرشون خراب بشه و امتحان كنسل شه
رفت مدرسه كه طبق معمول اين طور مواقع كاترينا كه هيچ از يه باد پيزوري هم خبري نشد
ساعت 2 ماهارو نشوندن رو زمين ( نه امتحان خيلي مهم بود گفتن
بهتر در حالت رياضت و با پاهاي خوب رفته و كمر كج و كوله بشينيم امتحان بديم )
امتحان داديم و چند روز بعدش هم معلم جون نمره ها
رو اورد سر كلاس قهوه خوشگله هم شد 8.75
و كلي غصه خووورد كه واااي حالا مامانم بفهمه
از پوستم يه پالتو براي گربه هاي ولگرد كوچه درست ميكنه چه خاكي تو سرم بريزم
و بي خودي به خودم نويد ميدادم كه حتما موقع تلفن زدن
به خانواده هاي محترم دانش اموزان كوشا
شماره ي من از قلم ميوفته و اينا ديگه كه نيوفتاد
ظهر رفتم خونه و داشتم ناهار ميخوردم ( خورشت اسفناج با مرغ بود )
كه مامانم گفت قهوه امروز از مدرسه ات
زنگ زدن گفتن پنجشنبه بياين مدرسه نميدوني چي كار دارن
قهوه هم به كل اشتهاش كووووور شد و گفت نـــــــــــــــــــــــــــــه
يه دو سه رووزي گذشت و قهوه يه روز در نهايت ارامش گفت
مامان امروز از ناظممون پرسيدم خانواده ها براي چي بايد بيان مدرسه
اون گفت بچه هايي كه ميخوان برن رشته ي رياضي خانواده هاشون
بيان مدرسه كه ما در مورد رشته براشون توضيح بديم
( درووغ از اين تابلوتر اخه ؟؟؟)
من كه ميخوام برم تجربي پس نميخواد بياي مدرسه
مام قهوه هم پذيرفت و قهوه هم رفت مدرسه و زل زد
تو تخم چشماي اق معلم و تو دلش گفت
بياااه فكر كردي چي ميتوني با خوشنامي من تو خونه بازي كني كوور خوندي
امتحان رياضي اخر سال هم كشوري بوود و قهوه شد 25/19 و پوز اقاي معلم و به خاك ماليد
همه ي اينا رو گفتم كه بگم من با همه ي بد بختي هايي كه دارم خيلي خوشحالم كه مدرسه نميرم
اصلا نميدونم چرا اين قدر امروز قهوه اي بود
صبح بيدار شدم برم منابع طبيعي مثلا براي كاراموزي
ساعت 7 بيدار شدم و هي دور خودم چرخيدم
و ساعت 10 راه افتادم خيلي شيك رفتم اونجا
اونجا هم با خانوما ي اداره نشستيم به چرند گفتن هر هر خنديدن
هي هم ميپريدن تو حرف همديگه يه كم قهوه عصبي شده بود
ولي چي بگه اينقدر كه ماخوذ به حيا و نجيبه هي بهشون فحش داد ( تو دلش البته )
و لبخندهاي الكي زد و حرفاي همه شونو تائيد كرد
و هي عر عر كرد تا اينكه خانوماي كارمند كه
خيلي هم كاري و زحمت كش هستن هوس كردن
برن خريد اين شد كه چادراشون و زدن زير بغلشون
راه افتادن تشريفشون و بردن
منم يه كم اونجا پلكيدم بعد از اونجايي كه امروز روز تخمي هم بود
قهوه دچار مشكلات ماهانه ي دردناك هم شده
و ساعت 11 هم وقت دندون پزشكي داشت
اين شد كه راه افتاد رفت سمت دندون پزشكيش و ككش هم نگزيد
كه دير اومده و داره زود هم ميره
يه نامه ي نيم بند هم نوشت و رفت
تو مطب هم دكي جان با بدترين وضع دستش و كرده بود
تو حلق قهوه داشت دندوناش و ميشمرد
و قهوه هم كه ديگه اينجاها دردهاي درونيش داشت دل و روده اش و جر ميداد
چنگ زده بود به شكمش و هي دلش ميخواست
مثل گااو وحشي عربده بكشه شايد يه كم اروم بشه
كه چون يه پارچه خانومه اين كارا رو نكرد
روز هم همون طوري كه گفتم روز قهوه اي بود
وسط كار برق هم قطع شد و دندونش همچين نيم بند پر شد
و يه نمه هم بلند ولي چون قهوه ميخواست زودتر خودش و برسونه خونه
گفت نه توپ شده ولم كن ميخوام برم گورمو گم كنم
اونام زنجير قهوه رو باز كردن
قهوه هم پريد تو خيابون و چون خيلي داشت ميمرد اصلا واي نستاد به
اين راننده تاكسي هاي نامسلمون التماس كنه كه اقا ترو خدا من و ببرين خونه
البته يه جايي به يه عمويي گفت مرتيكه ديوث من و ميبري خراب شده مون
اونم زبونش مث اينكه سربي بود و خيلي سنگين بود فقط سرشو تكون داد كه نه نمي برم
قهوه يه سري فحشاي پدر و مادر دار بهش گفت و گفت و گفت
تا رسيد به يه جايي كه مسيرش بود و با فلاكت از خيابون رد شد
نميدونم اين راننده ها دور از جون خودم چرا عابر و ميبينن
مث سگ هار هي گاز ميدن ميان طرف ادم
داشتم از خيابون رد ميشدم كه يه عوضي با يه پرايد داغونتر از فرانك
از گوووشه ي خيابون تا چشم كور مكوريش افتاد به من
سر خر كثيفش و كج كرد حمله كرد طرف من
كه خوب من هم يه گاااو خوشگل بهش گفتم اون هم لبخند زنان گورش و گم كرد
اينجا ديگه قهوه رسيد به صف تاكسي هايي
كه در انتظار مسافر پر پر ميزدن و خودش و پرت كرد تو يه
ماشين و راه افتاد سمت خونه
ولي نميدونين اون 2 دقيقه از سر كوچه تا خونه رو با يه فلاكتي طي كرد
يعني همش دلم ميخواست خودم و بندازم
رو زمين و عر عر كنم و جيغ بزنم و مشت بكوبم به اسفالت
و انتقام اين همه درد و از اين زمين بي صاحاب مونده بگيرم
ديگه رسيدم خونه كه با خوشحالي فهميدم برق خونه هم قطع شده
اي تف تو گور پدر پدرسوخته تون چتون شده باز هار شدين ملت و ميچزونين اخه
تو خونه هم دو تا ژلوفن انداختم بالا و همچين يه دل راحت
نك و ناله و عربده كشي راه انداختم تا بالاخره درمون شدم
الان هم خيلي شيك و خانوم اينجا نشستم
دارم نقشه ميكشم فردا برم يه پيراهن سبز خوشگل كه
امروز تو راه ديدم بخرم حال كنم
پ.ن:
اينجا يه اقاي دكتري قبلنا چيز مينوشت بعد چون گاهي مياد اينجا و منم ميدونم
كه مياد ميپرسم چي شد پس چرا ديگه هيچي نمي نويسي چرا بلاگت و پاك كردي اخه؟