تبليغاتX
یک فنجان قهوه

ميدونين قهوه هيش وخت اعتماد به نفس درس درموني نداشته هميشه همه جا

خجالتي و دست و پا چلفتي بوده و هست حالا بعدا چي ميشه هنوز نامعلومه براش

ولي هميشه اعتماد به نفس ادماي ديگه براش جالبه

مخصوصا ادمهايي كه هيچي نيستن نه فهم و شعوري نه كمالاتي و  نه يه ذره خوشگلي

هيچي هيچي

ولي اعتماد به نفس خدااااااا يعني ادم مي مونه كه عجب اعتماد به نفسي

اين طور ادمها با همين اعتماد به نفسشون ادمهاي ديگه رو احمق هم تصور ميكنن

و يك حرفهايي ميزنن و يك حركاتي نشون ميدن كه بقيه بهشون تلقين ميشه كه بابا

من احمق بودم و اين ادم چشم من و وا كرد

يه خانمي مياد خونه قهوه اينا براي كمك كردن و تميز كاري و اين صوبتا

خدا رو شكر دستش هم كج هست و هر بار مياد يه چيزي بلند ميكنه

ميزاره تو جيبش انگار كه از روز ازل مال خودش بوده

اون وقت اين خانم يه دختر و يه پسر هم داره شوهر هم داره ها

ولي نميدونم چه كاره هست

دختر اين خانوم يه دختر 16 ساله هست با موهاي زرد و قد بلند و لاغر

و اعتماد به نفس تووووووووپ اين قدر كه ادم مي خواد بالا بياره

اين خانوم يه هفته مونده بود به مهر ماه اومد در خونه قهوه اينا

در كه زد قهوه پيش مادرش ايستاده بودن رو بالكن و داشتن غيبت ميكردن

قهوه رفت يه نگاهي انداخت و اومد گفت

مامان فريباست من كه در و باز نميكنم بذار بره حوصله ندارم

مامانش گفت نه خوب شايد يه كاري دارن

قهوه : ميدونم كار دارن ولي كارش در جهت توليد مزاحمت و ايجاد زحمت همين

مام قهوه كار خودش و كرد و در باز كرد قهوه هم چپيد تو اتاقش

دختر مو زرد اومد تو خونه با اعتماد بنفس توپش شروع كرد به سلام و احوال پرسي

و حرفاي خاله زنكي

يه كم نشست و بعدش گفت

ميدونيـــــــــــــــن خانم ح من امسال كلاس 10 نظري بودم ( منظورش اول دبيرستان بود اا)

بعد هه هه هه هه هه هه  ( خنده هاي بي شرمانه )

بعــــــــد 7تا درس و تجديد !! شدم هي هي هي هي هي ( خنده هاي بي شرمانه تر )

اون وقت بابام نمي خواد من امسال برم مدرسه

(حق داره والله از 8 تا درس 7 تا رو افتادي مي خواي بري مدرسه كه چي بشه احمق )

اومدم شما با مادرم صحبت كنين كه پدرم و راضي كنه من برگردم مدرسه

مام قهوه : دختر مو زرد خوب چرا درس نخوندي اخه؟

دختر مو زرد : خوووب ميدونيـــــــــن من ابتدايي كه بودم هه هه هه هه (همون خنده بي شرمانه )

ميخواستم تا پنجم كه خوندم ديگه نرم مدرسه

بعدش خواستم تا سوم راهنمايي بخونم ديگه نرم مدرسه ولي بعد خواستم ديپلم بگيرم

حالا شايد بعدا بخوام برم دانشگاه ( اين و حق داري اين قدر انواع دانشگاهها ساخته شده

ديگه همه ميتونن برن دانشگاه )

بعدش امسال برام خواستگار اوووووومد هو هو هو هو ( مثلا خنده ي محجوبانه )

بعد من ديگه حواسم به درس نبود ( حالا اگه ازدواج كرده بودي چي ميشد ؟)

البته من خودم امسال تابستون رفتم كلاس ارايشگري

ماهي 70 تومن هم حقوق مي گرفتم

ولي ناظممون هي زنگ زد خونمون به بابام گفت حيفه بذارين بياد مدرسه

( اره خوب اون استعداد درخشاني كه تو هستي حيف اين همه مخ هدر بره )

مام قهوه : حالا تو ارايشگري و دوس داري استعدادشو داري؟

دختر مو زرد : نـــــــــــــــــــــه من فقط درسمو دوس دارم

( خدا رو شكر كه اين بچه اين قدر درس خوندن و دوس داره )

مي خوام درس بخونم شما با مادرم صحبت كنين ولي بهش نگين من بهتون گفتم

مام قهوه : خوب عزيزم بگم از كجا فهميدم ؟؟؟؟؟

دختر مو زرد : نميدووووونم

بعد يه كم چرت و پرت گفت و رفت پي كارش

مام قهوه البته يه كم تلاش كرد كه پدر و مادر دختر مو زرد و راضي كنه

ولي اونا عصباني بودن و گفتن

ما با اينكه براي پسرمون چشن ختنه سوران نگرفتيم اون دانشگاه قبول شد

( واقعا چقدر خوووب كه اين پسره وقتي تو 1 ماهگي براش ختنه سورون نگرفتن

روحيه اش و حفظ كرد و معتاد نشد و درس خوند )

اون وقت اين دختر درس نميخونه نه ما نمي ذاريم بره مدرسه

به درك

خلاصه خواستم اطلاع بدم يكي از نوابغ كشور از ادامه تحصيل باز موند

ولي اعتماد به نفسش و همچنان توپ تكون نميده

 

 راستي قهوه فردا امتحان داره

پ.ن : عسل خانم جوابتو دیدی؟:دی


لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 19:6 توسط ::قهوه::


قهوه اصن نميتونه درك كنه كه چرا مرداي ايراني اين طوري هستن

تو داري براي خودت تو خيابون راه ميري يا تو دانشگاه پارك مركز خريدي جايي يا داري رانندگي ميكني

كاري هم به كسي نداريااااا

بعد يهو عمله مياد هرچرندي دلش خواست به تو ميگه و با خوشحالي نگات ميكنه ببينه بعدش چي ميشه

اگه اعصاب فولادين داشته باشي ميگي به يه ورم و راتو ميكشي و ميري

و اون ادم هم تا اخر دنيا دنبالت مياد

نه كه خدايي نكرده فك كني رواني و دوس داره مزاحم بشه ها نه

فقط ميخواد ميزان صبر و تحمل تو رو بسنجه اره ننه

اگه هم جوابشو بدي ميپره بهت كه هااااا چي گفتي به من؟؟؟

قهوه اخر تابستون با خانواده رفته بود مشهد شما فك كنين براي زيارت

بعد يه روز غروبي رفته بودن الماس شرق

موقع ورود قهوه به نگار گفت هي اصلا متوجه هستي اين چند روزي كه اينجا هستيم

 حتي يه بار هم يه پسري مزاحم ما نشده يا نديدم مزاحم يه دختر ديگه هم بشه

اين مشهدي ها چقدر خوب پسراشون و تربيت كردناااا

بعد يه كم گذشت قهوه و نگار از پدر و مادر جيگرشون جدا شدن كه خودشون برن سر صبر

هر مزخرفي و كه ديدن بخرنن و يه كم هم با فروشنده ها لاس بزنن

داشتن ميرفتن كه سه تا عمله گفتن به به عروس ننه ام ميشي مياي امشب در خدمتتون باشيم

قهوه حوصله نداره جواب اين طور ادمها رو بده

فقط اون لحظه داشت با خودش فك ميكرد با با دختر عجب سق سياهي داري

كه ديد اين نگار داره تند و تيز فحش و ميكشه به جون او ياروها

 و قهوه هي ميگه خفه شو خفه شو اا اين چي بود گفتي اخه

نگار جون موقع اين طور دعواها خيلي وحشی ميشه

كلي گفتارهاي زشت از خودش متراوش ميكنه

بعدشم ديگه قهوه نگار و برداشت و داشت كشون كشون ميبردش

كه ديد يكي از اون عمله ها داره ميدوه طرفشون

قهوه هم يه نمه پاهاش بي حس شده بود ( از ترساااا )

بعد يارو اومد دس گذاشت رو شونه نگار و كشيدش كه هوووووووووي به من چي گفتي

قهوه با همون پاي بي حس يه لقد زد با ساق پاش كه برو گهتو بخور بابا

اون وقت اون مرتيكه ديوث برگشته يه نگاه به قهوه كرده

بعدش گفته ميخواي رو صورتت خط بكشم

ديگه قهوه فقط داشت با خودش فكرمي كرد كه واااي اگه الان يه چاقو در ارره چي ميشه

ولي گفت  نه بابا بكش ببينم

بعد تو دلش هم داشت غصه ميخورد كه وااااي ديگه رو دس بابا ننه هه موندم تا اخر عمر

كه يارو احتمالا يادش اومد امروز كه تو خونه داشته ميوه پوس ميكنده چاقوش و جا گذاشته

چون يه نمه نگاشون كرد و رفت پي كارش

اين قهوه هم كه به حول قوه الهي خيلي دختر شـــــــــير دلي هستش

تا يه ساعت پاهاش لك لك ميلرزيد

البت يه قسمتي از اين لرزش به خاطر اين بود كه عصبي شده بود

بعدش تا دو ساعت نگار و دعواش كرد كه اخه تو واسه چي اينقدر هاري

حالا مثلا جواب اين مرتيكه رو دادي چي شد؟؟؟ جز اينكه اعصاب خودمون بهم ريخت

الان اگه ميومد ترتيبمون هم ميداد هيشكي نميگفت تقصير

اين پدرسوخته بود

همه ميگفتن اين دو تا جي جي خانوم یه کرمی ریختن كه اين طوري شد

.

.

.

.

 

ديدين ادم يه حرفي و شروع ميكنه بعد نميدونه چه طوري تمومش كنه

منم الان نميدونم

خودتوون سر و ته شو هم بيارين ديگه :دي

پ.ن مخصوص :

نه كه قهوه جواب كامنتها رو تو كامنت دوني خودش نميده

مگه اينكه فرستنده از عالم غيب اومده باشه :دي و هيچ ادرسي نداشته باشه

عسل جون جان جوابتو تو كامنتت دوني دادم

 


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 23:44 توسط ::قهوه::


مرده شور ببرتت احمق بي شعووور

قهوه امروز وختي رسيد دانشگاه كثيفشون ديد

جا پارك نداره و رفت گذاشت تو يه كوچه كنار دانشگاه

و همچين خوشگل كيپ ديوار هم كذاشت كه مزاحم كسي نشه

و بعد ديد در ماشين باز نميشه خودشو از اون يكي در پرت كرد بيرون

بعد ساعت ۳ وقتي از در دانشگاه در اومد و خوشحال و شاد و خندان

 رفت سراغ فرانك سوار شد داشت ماشين و از كوچه ميبرد بيرون كه

 چشمش افتاد به اينه سمت راست ديد يه طور عجيبي كج شده

با خودش فك كرد حتما يكي دستش خورده به اينه

ولـــــــــــــــــي وقتي دقيق نيگا كرد ديد ا پايه اينه شكسته

پياده شد و يه نگاهي به اينه انداخت و واااااااااااااااااااي

ديگه شروع كرد مث ديو به تنوره كشيدن و فحش دادن البته تو ماشينش نشسته بود

ولي يك حركات وحشيانه اي از خودش بروز داد كه الان يادم مياد ميترسم

يعني مث روانيا از كوچه اومد بيرون بدون نيگا كردن به دو طرفش سر ماشين و انداخت تو خيابون

با خوشحالي منتظر بود يه ادمي چيزي بخوره به ماشين و بيوفته بميره

يعني اون لحطه فقط براش مهم بود خون يكي و بريزه ديگه هيچي براش مهم نبود

ولي از شانس ريدمانش هيشكي نيومد جلو كه بميره

بعد قهوه يه كم كه رفت ديد نه خير يه جاي كار ميلنگه پياده شد و اينه رو جا انداخت

و دوباره فحش و فضاحت و نك و ناله و نفرين بود

 كه به جون كسي كه اينه رو شكونده بود ميكشيد

اخه اگه يكي با ماشينش ميزد بهش و ميرفت دلم نمي سوخت

دلم از اين ميسوزه كه فرانك بيچاره ي من يه گوشه واسه خودش نشسته بود

بعد يه رواني همينطوري صفاي دلي اومد زده اين اينه رو شكونده و رفته پي كارش

خلاااصه قهوه اينه رو جا انداخت داش ميرفت سوااار شه كه ديد وامصيبتا

پنجرش هم كردن

لطفا درجه فحش ها رو ببرين بالاتر ديگه نمي تونست

 رو يه خط مستقيم رانندگي كنه اين قدر عصبي بود

 دستاش مث اين رعشه اي ها ميلرزيد

رفتم يه اپاراني مث سگ حمله كردم به اقاي بيچاره اي كه اونجا بود گفتم بيا پنچري

اين سگ صاحاب و بگير مرده شور ريخت خودتون و اين مردم شهرتون و ببره 

( اين قسمت و تو دلم گفتم )

ولي بعدش فك كردم از كجا معلوم كار يه الاغ ديگه نبوده شايد يه گاو ديگه از يه شهر ديگه بوده

حالا هر چي اينم از اين روز قهوه اي

ما ملت كي ميخوايم ادم بشيم نميدوووووووونم

 

 

 


لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 22:53 توسط ::قهوه::


ميدوني قهوه يه حسي داره اسمش هست حس گاوي

مثلا يه روز صبح سحر كه قهوه ساعت ۸ كلاس داره بيدار ميشه هي

اين حس گاوي بهش ميگه بگير كپه مرگتو بذار كلاس تشكيل نميشه

ولي قهوه ميگه نع ميشه من بايد برم

من طالب علمم من دانشمندم من همه ي درداي بي درمون دنيا هستم

حالا اگه نرم كي حال داره بره جزوه گدايي كنه ميرم فوقش تشكيل نشد برميگردم بازم ميخوابم

خولاصه يه روز شنبه بعد از كلي كلنجار براي ارايش كردن

( نه كه قهوه طبق معمول لبش مزين به تب خال بود اين ارايش يه كم با درد

و خون ريزي و مرارت همراه بود )

راه افتاد و تو راه هم كلي با خودش حرف زد

كلا قهوه از وقتي فرانك و خريده حال ميكنه تو فرانك بشينه و باهم اختلاط كنن

ديگه از محموداباد كه زد بيرون ديد كه يه ماكسيماي سفيد گوله كرده داره مثل

اورانگوتان حمله ميكنه مياد سمت قهوه

قهوه هم سر صبحي حال و حوصله نداشت كشيد كنار كه اين يارو رد بشه كه كنار كشيدن

همان و نرفتن يارو همان

تو همچين مواقعي قهوه مث يه كرگدن ميشينه و زل ميزنه به رو به رو كه

يعني من علاوه بر اينكه خيلي خانم و متين و ماخوذ به حيا هستم تو رو هم اصلا نميبينم

البت قهوه ميدونست كه يارو عاشق قد و بالاي اون نشده چشمشم فرانك و نگرفته

فقط به اين خاطر كه ساعت ۷ صبح هيچ موجود مونثي بيرون نيست راه افتاده دنبال قهوه

يه كم گذشت يارو اومد جلوي قهوه كه قهوه ديد به به هم شهري هم كه هستيم

تو تا حالا كجا بودي جيگر

عوض اينكه بري شهر خودت به دختراي شهرت خدمت كني داري ميري

اون ور دنيا كه چه غلطي بكني ؟ به دختراي اجنبي خدمت كني؟

ميموووووون

بعد ديگه همينطور كجدار و مريز طي كردن و رسيدن به كمربندي كه ميخوره به

دانشگاه قهوه خانم

قهوه پيچيد تو كمربندي ديد يارو هم اومده قهوه پيچيد تو كوچه دانشگاه ديد بازم يارو اومده

حالا قهوه به خودش اميدوار هم شده بوداااااا

بعد قهوه با خوشحالي از پيدا كردن جا پارك درست جلو در دانشگاه داشت عر عر ميكرد

كه ديد واااي يارو هم پشت سرش ايستاده

اين شد كه قهوه هي نشست تو ماشين كه مرتيكه ديوث بره كه نرفت

( شما كه غريبه نيستي قهوه نميخواست يارو ببينه قهوه اندازه ي يه ملخ نابالغه )

بعدش هم كه قهوه ديد ساعت داره ۸ ميشه بي خيال شد پياده شد و

مث اسباي وحشي  (دريغ از يه ذره ظرافت كه تو راه رفتن اين بشر باشه ) رفت تو دانشگاه و

حس گاويش بهش گفت برو يه نگاهي به برد منابع طبيعي بنداز

كه رفتن همانا و قهقهه زدن حس گاوي هماناتـــــــــــــــر

كلاس تشكيل نميشود . است .

و قهوه بدون اينكه از هيچ ماكسيمايي شماره بگيره و بدون اينكه كلاسش تشكيل بشه

برگشت خونه و تازه بعدش هم اصلا نخوابيد

 


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 22:49 توسط ::قهوه::


خانوم قهوه این روزها حس نوستالوژیش زده بالا تا روی چشمهایش را هم گرفته

مدام دلش برای یه سری ادم که تا حالا ندیده و هیچ وخت هم نمیبینه

 تنگ میشه میدونی یکیش همین پرگلک بود قهوه داره از غصه ی اینکه

 هیچ خبری از بلاگر محبوبش نداره میمیره

اه این دختر اولین وبلاگ شخصی بود که من خوندم و فهمیدم تو وبلاگ

میشه حرفای معمولی هم زد

این دختر با همه ی روزهای خوب و بدش زندگی قهوه بود

اخ که چقد دوسش داشتم و هیچ وخت هم نشد بهش بگم

وقتی فیلتر شد از زیر سنگ که شده بود فیلتر ش.ک.ن گیر میاوردم که برم ببینم

چی نوشته ولی حاالا دیگه واسه کی برم فی.لتر ش.ک.ن پیدا کنم

یه چیزی که نگرانم میکنه سابقه ی پرگلک تو خودکشی

فقط دلم میخواد سالم باشی

چقدر مزخرف گفتم

خوب دلم تنگ شده دیگه

 


لينك ثابت نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 17:24 توسط ::قهوه::


خوب از انجايي كه قهوه  كلا از لحاظ از عقل و شعور در مضيقه هست

دوباره بر گشت به همين خراب شده هنوز براي خودم فيلتر هستم ولي خوب

بعد كه خوب فكر كردم ديدم مزخرفاتم ارزش ندارد كه بخوام براي نديدنش خودم رو

ناراحت بكنم و گيس بكنم

همين جا ميمانيم و به پرت گفتن ادامه ميدهيم تا اخرش كه بميريم

مستقيما مشروح اخبار را به اطلاع ميرسانم

قهوه در طي اين مدت دو تا دندان عقل نهفته را جراحي كرده( مورد جراحي قرار گرفته )

بعد طي يكي دو روز گذشته وقتي داشته از سر پيچ كوچولوي

 كنار آكام شهر رد ميشده از جاده منحرف شده و يه كم نزديك بود بميرد ولي هيجي نشد

بعد يه خانم و اقايي ايستادن براي كمك قهوه با يكي از دوستاي مضمحلش؟؟؟

بود ولي اصلا نترسيده بود و مثل اكسي ها هي ميخنديد

بعد با خودش فكر كرد خوب الان اين خانم و اقاي كمك كننده

ممكن هست فكر بكنن كه قهوه رواني چيزي هست

اينه كه قهوه مثلا ترسيد و اين قدر اين نقش و عالي بازي كرد كه هي خانم كمك كننده

گفت واي چقدر رنگت پريده ( پيش خودمان باشد قهوه در روز حادثه مثل چي خودش چانه اش

و بيني ( همان دماغ ) خودش را با رژ گونه قرمز كرده بود ) بعد وقتي خانم ناجي گفت رنگ پريده

قهوه كلي ناراحت شد كه اي واي حتما همه ي تلاشهام

 موقع پرت شدن ماشين از رو صورتم كنده شدن

كه نشده بودن گمانم خانم ناجي يك مقداري دروغ گويي را دوست د اشت

اين دندان عقل هم عجب كوفت مزخرفي هست هاا

اصلا قهوه همين طور چارچنگولي تو فلسفه اش مونده كه يعني چي ادم

سر پيري هي دندون در مياره

دندون اول كه را رفتيم براي جراحيش كلي قهوه را اذيت كرد اين قدر كه موقع عمل

مثل اسب ابي متين و با شخصيتي گريه ميكرد

ولي اگر صدا از سنگ در امد از قهوه هم در امد حتي يك نق كوچولو هم نزد

اين قدر كه خانم هست

در حين عمل كه دندان بد قلقي مي كرد و هي صداهاي وحشتناك ميداد و در نمي امد

خانم جراح مدام به يك اقاي دكتري كه هميشه هم بي كار ان اطراف ميپلكد

واااي دكتر ميبيني دندون شل شده ها ولي در نمياد

قهوه هم با خودش فكر ميكرد چه فاجعه ي بزرگي حالا زده لثه ي مرا ناكار كرده

و دندان هم شل شده ولي هيچ وقت امكان ندارد در بيايد و من بايد

تا اخر عمر با همين دندان كه شل شده و در نميايد سر كنم

و ديگر از اين به بعد چه زندگي بدي خواهم داشت

و هميشه بايد مواظب باشم دندادنم را قورت ندهم

و بعد از شدت فشار  اضطراب و استيصال و  هجوم احساس بدبختي

دلش براي خودش سوخته بود و مدام گريه ميكرد و خيلي دلش ميخواست

وقتي خانم دكتر در مورد در نيامدن دندانش حرف ميزند دستش را گاز بگيرد

ولي چون قهوه اندازه ي يك دايناسور سن دارد و از يك خانم همسن زمين

بعيد هست كه بخواد دست دكتر را گاز بگيرد يا به خاطر درد جيغ و داد بكند

قهوه فقط ارام گريه كرد

ولي وقتي رسيد خونه و رفت تو اتاقش هر چقدر دلش خواست عر زد و پا كوبيد

نفرين كرد و بعدش هم خوابيد

كارورزي هم يك سري مزخرفات سر هم كرد و برد كه تحويل استاد داد

روز تحويل وقتي رفت پيش استاد در كمال بي شرمي خودش را معرفي كرد و گفت كه با استاد كاروزي

داشته است

استاد  هم كلي چرت و پرت گفت و كلي از كار مزخرف قهوه تقدير

 و تشكر كرد اين قدر كه قهوه ميخواست اعتراض بكند

كه اي بابا استاد چي ميگي تو اخه ؟؟؟؟؟؟؟

بعد استاد گفت قهوه من از شخصيت تو خوشم امده و براي بار 1000000000 شماره ي قهوه را از

قهوه گرفت

قبلا كه قهوه براي كارورزي با استاد تلفني صحبت ميكرده هر بار استاد شماره ي قهوه را از

قهوه ميپرسيد

استاد حداقل 80 سال سن دارد

بيسيار چشم چران و بيسيار بي تربيت هست و بيسيار عوضي

منظورش از شخصيت هم اين بوده كه اي ج...ده از قيافه ي تو خوشم امده

و به قهوه گفت كه به تو 20 ميدم

قهوه هم گفته بده خاك بر سر احمق ( در دلش گفت البته )

همينها ديگر

برويد خانه تان

يحتمل كلي غلط املائي دارم ولي اشكالي ندارد

بگذاريد به حساب شك بعد از حادثه ي رانندگي :دي

 

 


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 19:57 توسط ::قهوه::