کل وجودش و میخوره
از طرفی هم شنیده این فر کردن مو خیلی کار وخت گیر و
خسته کننده ای هست و پونزده ، شونزده سالي طول ميكشه تا كل موها فر بشه
يعني اينقدر طول ميكشه كه اون قسمتايي كه اول فر شده بود بر ميگرده به همون
حالت اولش اره ننه
اين قهوه يه موهاي مزخرفي داره اصلا ادم حالش بد ميشه
يعني نه صاف نه فر اون وقت يه سري تاب مسخره داره
كه تا وقتي كه موهاي قهوه خيسه كه خوب خوشگل و حسابي هم بهش مياد
ولي وقتي موها خشك شدن همچين
شكوفه ميزنه به قيافه ي قهوه
بعدش يه چيز ديگه هم كه هست
اينه كه قهوه موهاش دسته دسته ميريزه و
همين روزاست كه اينجا از شما بخواد ادرس يه موسسه ي مو كاشتن و
بهش بدين كه بره تو رديفاي خالي سرش تخم هندونه بكاره
واسه شب يلدا شايد هم افتاب گردون كه وقتي دارن
فال حافظ ميگيرن بشينن تخمه هاي مزرعه ي سر قهوه رو بخورن
اييش
بعد شنیده ها حاکی از ان است که فر کردن
پدر پدرسگ موها را در میاورد
میخوان نومه بنویسم به قسمت بر سر دوراهی مجله خونواده
ببینم کارشناس مجله چی میگه
یلدا
يادمه پارسال شب يلدا تو فال
مادربزرگ ۸۳ ساله قهوه اومده بود
به زودي عاشق ميشي و شوور ميكني
و پش بندش هم حيثت خونوادگي و بر باد فنا ميدي
اووه اووه اووه بايد اين مادربزرگ قهوه رو ميديدن
همچين كيفي كرده بود و چنان خنده هاي مستانه اي ميكرد
ادم يه جوري ميشد ما وحشت كرده بوديم
كه نكنه زير سرش بلند شده بعد
از روي عمد اين فال و اورده كه به بقيه اين طوري خبر بده
البته هنوز که خبری نشده
ولی یه مدتی هست مادربزرگ قهوه مدام به فکر خریدن طلاجات و دلار و ایناست
غلط نکنم میخواد اینا رو به عنوان
سرمایه ببره خونه شوور که عزت و احترامش بیشتر بشه
والله ما چه میدونیم گناه کسی رو نمیشوریم خودمون دختر دم بخت داریم
داریم حرف میزنیم وااا غیبت چیه؟
به هنر بنزین زدن دست نیافته
یعنی یه بار هم که اومد امتحانی خودش این کار و
بکنه این لامصب شیلنگه این قد سنگین بود
و قهوه هم که نمیدونست یه دستی اومد برش داره
چیزی نمونده بود از رو سکو بیوفته پایین دنده هاش خورد و خاکشیر بشه
واس همینم ترجیح میده مث یه خانم پیاده شه
کارت سوختش و بزاره تو پمپ و وایسه
اون کارمند پمپ بنزین بیاد بنزین بزنه براش
و تموم مدت هم مث ببر تیر خورده چشمش به کارت سوختش
هست که کسی نیاد بلند کنه ببردش
ولی وقتایی که با نگار میره پمپ بنزین نگار مث خانومایی که مسئولیت
خونواده رو دوششون هست ( سرپرست خانوار ) و خیلی هم کاری
و زحمت کش هستن میپره پایین و بنزین میزنه ااه ادم کیف میکنه
قهوه تو این مواقع میچپه تو ماشین و سرش و میکنه زیر فرمون
اخه این ادمهایی که بیرون تو محوطه پمپ بنزین هستن
مثل گوساله های تازه متولد شده به
به این پدیده عجیب قرن نگاه میکنن
و اه هایی از سر حیرت میکشن
که واااای خدا مرگ بده دختره داره بنزین میزنه
کار و زندگی شونو ولی میکنن دس زیر چونه و با دهن هایی
که مث دهنه غاار واز شده
زل میزنن به این دختر شگفت انگیز که داره جلوی چشمشون با بادمجون
انرژی هسته ای درس میکنه
قهوه هم سرش و میکنه زیر فرمون که بار این نگاهها
رو نگار خودش به تنهایی به دوش بکشه
اخه هر چی بهش میگم بذار این یاروهای تو پمپ بنزین
بنزین بزنن نرو پایین بیخودی
بازم میگه نه وقتی بلدم چرا یکی دیگه این کار و بکنه
چی بگم والله دخترای این دوره زمونه خیلی چش سفیدن :دی
پ.ن: نظر خواهی ندارد یعنی قهوه نظر نمیخواهد ...
این پسر هلندی بود
این پسر یک روز داشت میرفت یک جایی
سر راهش دید سد سوراخ شده و چون خیلی فضول بود
و رفت انگشت کرد توی سوراخ سد
بعد انگشتش گیر کرد توی سوراخ
بعد پدر و مادر این پسر خیلی بیشعور بودند
و وقتی تخم سگشان شب را به خانه نیامد
توی ک..شان عروسی گرفتند که اااخ جون امشب و مث نومزدا سر میکنیم
بی سرخر
بعد فردا صبح بعد از یک بوس بغل دنباله بالای ۱۸ سال دار مجدد و دوش و صبحانه
یادشان امد پتروس شاید هم پطروس هنوز برنگشته خانه
قرار شد پدر پسرک بعد از برگشتن از محل کارش دنبال پتروس / پطروس بگردد
البته پدر و مادر توی دلشان دعا کردند پتروس / پطروس اسیر
یکی از قاتلهای زنجیره ای شده باشد تا انها از شر این پسر لوس
و بی تربیت راحت شوند
پدر پسر داشت میرفت سر کارش که دید پتروس / پطروس گیر کرده به سد
و تازه جیش هم دارد و دارد مثل دیو تنوره میکشد و گریه میکند
پدر پتروس / پطروس رفت با اره برقی انگشت پسرش را قطع کرد
و او را از سوراخ سد نجات داد
انگشت پتروس / پطروس به عنوان نماد و سنبل فداکاری توی همان سوراخ ماند
پتروس ./ پطروس پسر خوبی بودهاااااااااا
من دیگه وحشی و هار نیستم
دیگه نمیوخام کسی و بکشم
کلا چقدر خوبه که من نباید تا شنبه از خونه برم بیرون
هووف
دوس دارم سرم و بکوبم به دیواار
دوس دارم خوشدمو تیکه تیکه کنم
ولی کافی نیست
قهوه تو یه حیوون اشغال کله پوک و نفهم و احمقی
تو حال بهم زنی
تو نفهمی
تو روانی و بی شعوری
ازت متنفرم
بی خاصیت بی شعور و حیوون حیوون حیوووون
کودن
ادم یه وقتایی اشتباه میکنه
قبول دارم نمیشه که همیشه همه چی درست باشه
نمیشه که ادم همیشه همه چی و درس انجام بده
ولی اخه کدوم ادمی یه اشتباااه و سه سااااال کش میده
جز یه حیوون کی میتونه این کار و بکنه
من متنفرم از خودم
متنفرم که نمی تونم هیچ غلطی بکنم تا اروم شم
متنفرم از اینکه الان این طوری هستم
و نمیتوم درست نفس بکشم
دوس دارم همه رو بکشم مخصوصا کسایی رو که میخوان ارومم کنن
این نظر خواهی نداره
چون هیچ نظری نمیشه براش داد
اينجا ايران است فكر نكنيد اين جا فرنگستون است
ميدونين قهوه كلا اين روزا هرچي تلاش ميكنه
نميتونه هيچي تو اين وبلاگ خراب شده اش بنويسه
يعني هيچ اتفاقي هم نيوفتاده
ولي يه ماجرايي هست مال عهد پدربزرگ دقيانوس
وچون يه كم داره از بي موضوعي سرطان فكري ميگيره
مجبوره چنگ بندازه رو ماجراهاي دست چندم
والله اگه يادتون باشه قهوه تابستون يه واحد كاراموزي داش بعد اين كارااموزيا
يه سري فرم داره كه يه استاد كه نميدونم گوز يه ربطي داره
به شقيقه و هيچ ربطي هم به رشته ي قهوه نداره بايد اين فرم و امضا ميكرد
قهوه فرم خودش و داده بود دست يكي
از دوستاي احمقش كه وقتي مال خودش و ميبره واسه امضا مال قهوه رو هم ببره
كه اون حمال مفت خور نبرد نبرد تا شد اخر مرداد ماه
و اون وقت قهوه فرم به دست راه افتاده بود تو دانشگاه كه بلكم يه
بي پدر و مادري پيدا شه اين فرم و براش امضا كنه
اون وقت يه كثافتي هم هست كه استاد رشته ي قهوه است يه ادم
فوق العاده عقده اي و عوضي و خوك منش هستش
اين عن اقا هم مي تونست فرم و امضا كنه
ولي هي خودش و بيشتر عن ميكرد و هي امروز و فردا ميكرد و امضا نميكرد
تا اينكه بالاخره يه روز تو اتاقش دوست قهوه خفتش كرد و شروع كرد به خوندن مصيبت نامه
كربلا و اينا كه تو بايد امضا كني حالا كه سالهاي اخر هستيم تو بي شرف
ديگه اينقدر واسه ما ناز نكن امضا كن كوفتي رو كه
ديگه اينقدر ريخت گهي تو نبينيم حالمون بهم خورد
استاد هم قبول نميكرد و ميگفت زنگ بزنين به
همون استاد بي ربطه اون براتون امضا كنه
قهو هم تو راهرو ايستاده بود و داشت به حرفاي اين دوتا گوش ميداد
زنگ زد به همون الاغ اولي كه كل اين دو ماه تلفونش اشغال بود
بعد از ۱۰ دقيقه تلاش تونست صداي
مردك و بشنوه و بهش گفت اين طوري شد و اون طوري شد
و خلاصه ما الان معطل امضاي
تو هستيم اونم گفت من از دانشگاه اومدم بيرون و ديگه نميتونم بر گردم
( نه كه هر بار ميان تو دانشگاه كف پاشون و ميگيرن رو اتيش محض همون )
بعد اون استاد كه خيلي عن هست ديد اين قهوه داره
با اون ديوث حرف ميزنه گفت گوشي و بدين به
من ما هم خوشحال گفتيم ميخواد به ما لطف كنه كه ديدم داره
ميگه اقاي دكتــــــــــــــر اين دانشجوها دير اومدن براشون امضا نكن و اينا
همون موقع هم كه داشت حرف ميزد قهوه يه لامپ تو سرش روشن شده بود
كه خاك بر سر تو عكست رو صفحه موبايلت الان اين استاد
با خودش چه فكري ميكنه تو همين فكرا بود كه استاد قطع كرد
( قهوه همچنان نرفته بود تو اتاق تو راهرو بود و رونما ميخواست )
بعد استاد گفت ااا ههههه اين عكس كيه
دوست قهوه :استاد خانم قهوه هستن ديگه
استاد: هوهوهوهو به خودش بگو بياد تو ببينم
قهوه تو دلش:سرطان ناخون بگيري ذليل مرده عكس كوفتي تو چرا گذاشتي رو موبايل اخه
بعد با خجالت و شرمندگي ( بس كه خانم و ماخوووذ به حياس ) رف تو
استاد نگاش كرد و گفت هي هي هي ماشالله چقدر خوش عكسي
اي چيزا رو كه به ما نشون نميدين
( منظورش اين بود كه تو كه مث گه ميموني چرا تو اين عكس خوب شدي )
بعد گفت اررره من نشناختم خيلي اين عكس قشنگه شبيه هنرپيشه هاي هندي
هستي تو اين عكس
يعني قهوه يهو از اوج اسمون افتاد كف سوراخ توالت
البته خوب بعد با خودش فكر كرد خوب اين استاد تموم عمرش و داشته درس ميخونده
وخت نداشته كه فيلم درس درمون ببينه
احتمالا بچه كه بوده يه دونه فيلم شعله رو ديده و به نظرش رسيده
دختره خيلي خوشگل بوده
بعد تو ذهنش زناي هندي نماد خوشگلي شدن
بعدش هم فرم قهوه و دوستش و امضا كرد
خوب ديگه قصه تموم شد
منم مي خوام اگه يه روزي درسم تموم شد برم هند هنرپيشه بشم
خوب بيــــــــــــــد؟
ولي بر ميگردم