همچين يه طووووور عجيبي بي خيال شدم
اصلا بي عااار بي عار ااااااااااااااا
در حد مرگ كل ديروز و امروز و مثل يه مگس نشستم يه گوشه و خوردم و بالا اوردم و خوابيدم
انگار نه انگار كه فردا امتحان استاتيك دارم
گمونم وقتي ادم به 22 سالگي نزديك ميشه اين طوري ميشه ارررره؟؟
همه ي اينا يه طرف حس خفن مرگ زدگي و احساس خلا
و ياس فلسفي ناشي از تموم نشدن درسم تو ترم هشت و بگووووو
خلاصه كه خوواااااهر اين حس 22 سالگي بدجوري ذهن مو مشغول كرده
انگاري يه جاي كار ميلنگه
اون گوشه كنارا 19 سالگي من گم شده
همين طوري بي هوا از 18 افتادم تو 20
شمع 19 رو فوت نكردم
من دلم براي اون دختر دبيرستاني كه شب امتحان زمين شناسي ترم دوم پيش دانشگاهي
هي ارزوي مرگ ميكرد تنگ شده
دلم براي خود قديمم تنگ شده
واسه خودم و خودم و خودم
يه روز هم دلم واسه امشب تنگ ميشه
همش هي تنگ ميشه
اين قدر تنگ ميشه كه اخرش ميميره
چرا اين قدر مزخرف ميگم؟؟؟
خل شدم ايا؟
اري اي قهوه خل بودي بدتر شدي
لينك ثابت
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:36 توسط ::قهوه::