تبليغاتX
یک فنجان قهوه - آه ه ه ه ه ه ه دوست قديمي

وقتي شمارش و ديدم خيلي تعجب كردم

حدودا يه سالي ميشد كه از هم بي خبر بوديم

يه جورايي هم دلم نميخواست باهاش حرف بزنم

نميدونم چرا ولي دلم نميخواست

به زور بلا گوشي و برداشتم

ولي ديدم دلم چقدر براش تنگ شده با اينكه تو جمع 5 نفره ي ما

با اون كمتر از بقيه صميمي بودم .

گفت بالاخره ميكروبيولوژي قبول شده

خوشحال شدم براش

گفت تو ازدواج كردي تعجب كردم

پرسيد پدر مليحه فوت كرده؟

نميدونستم

گفت از مارال خبري داري

نداشتم

ميدوني ياد چي افتادم

روز اخري كه مدرسه رفتيم

اخرين روز عمر دانش اموز بودنمون

اون روز از طرف مدرسه بردنمون اردو

همون روز اون قدر شاد بوديم همون روز كه اون قدر بي خيال بوديم

همون روز غروب بعد از برگشتن به مدرسه

همون روزي كه وقتي ديديم خيلي ها با گريه از هم جدا ميشن

ماها گفتيم ما كه قرار نيست دوستيمون تموم شه پس گريه هم نميكنيم

ياد اون روز كه چقدر خوش خيال بوديم

كاش تو همون سال اول دندان پزشكي قبول ميشدي

تا ما به بهانه درس داشتن تو از هم بي خبر نمونيم

كاش تابستون دو سال بعدش بعد از قبولي تو اون مهموني و بهم نميزدم

شايد الان حسرت اون روزا رو نميخوردم

هنوز هم دلم براي مدرسه تنگ نميشه

ولي دلم براي دوستيمون ميسوزه

به اندازه كل 5 سالي كه كنار هم مينشستيم

باهم ميخنديدم و از هر روز عاشق شدنمون حرف ميزديم

واسه اون روزاي شنبه و ساعتهاي ورزش تو باشگاه

واسه همه چيزش دلم تنگ ميشه

ولي تموم شده متاسفانه تموم شده

كاش ميدونستم كه مارال الان چه كار ميكنه

كاش ميدونستم كه مليحه تو چه وضعيه

كاش ميدونستم كه رويا يك سال كه درسش تموم شده و داره ميكروبيولوژي ميخونه

كاش منم تو جشن نامزديت بودم

و تو دوست قديمي الان پشيمونم

كاش جواب تلفنت رو نميدادم تا الان اين بغض لعنتي گوشه گلوم خفه ام نميكرد

دلم خيلي گرفته دوست قديمي خيلي ......


لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 20:45 توسط ::قهوه::