تبليغاتX
یک فنجان قهوه - از هر دری سخنی

تصميم گرفتم هر چن وقت يه دفه براتون يه دونه قصه بگم

ميدونم همه تون قصه هاي من و دوووس دارين

و روز شبتون يكي شده بود اين مدتي كه من قصه نميگفتم

يه روز يه تخم مرغه داش ميرف مدرسه

بعد دوستش و تو راه ميبينه

باهم راه ميافتن برن مدرسه

خوب ديگه رسيدن مدرسه اين قصه هم تموم شد .


به روي خودتون نيارين كه من دفعه قبلي اومدم اينجا چه زري زدم خووب؟؟

اخه ميدونين هر كاري ميكنم نميتونم خودمو راضي كنم بشينم اينجا

بقچه ي دل كارد خوردمو باز كنم شماها بشينين بخونين هي زير لبي بگين

اه اه اين قهوه هم عجب سبك مغز بي شعوري هستااااااا

بعدشم نه كه خيلي هم خانومم همه تون تا حالا بايست فهميده باشين

خانومي مو ميگم اينه كه روم نميشه از احساسات سطحي و مستهجنم واستون

حرف بزنم پس به روي خودتووون نيارين

والله منم دوس دارم بيام براتون كامنت بذارم ولي نميشه يعني ديگه انگار نميشناسمتون

جز كروموزوم خانم جانمون احساس ميكنم بقيه تون هيچ وقت دوستاي وبلاگي من نبودين

بعدش هي با خودتون نگين اه اه يه وبلاگ چرتكي بي خواننده داره حالا كامنت هم

نميذاره منت هم ميذاره

راسياتش حالا روحيم درس نيستش اون وقت اگه شومام بهم بي احترامي كنين

كه ميرم خودمو ميكشم

ميگما چه زووود گذشت اين سال ۸۷ اين روزا يه كم حالم بهتر شده

دوس دارم اين يه هفته زودتر بگذره كه كاراي عيد و شروع كنيم كيف كنم به به

همينا ديگه صبر كنين چشمه جوشان چرند گوي هاي من دوباره به راه بيوفته


لينك ثابت نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 19:54 توسط ::قهوه::